شعری در نعت حضرت رسول از سعدی شیرازی

«كريم السجايا جميل الشيم
نبي البرايا شفيع الامم

امام رسل، پيشواي سبيل
امين خدا، مهبط جبرئيل

شفيع الوري، خواجه بعث و نشر
امام الهدي صدر ديوان حشر

كليمي كه چرخ فلك طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست

شفيع و مطاع نبي كريم
قسيم جسيم نسيم وسيم

يتيمي كه ناكرده قرآن درست
كتب خانه چند ملت بشست

چو عزمش برآميخت شمشير بيم
به معجز ميان قمر زد دو نيم

چو صيتش در افواه دنيا فتاد
تزلزل در ايوان كسري فتاد

به لا قامت لات بشكست خرد
به اعزاز دين آب عزي ببرد

نه از لات و عزي برآورد گرد
كه تورات و انجيل منسوخ كرد

شبي بر نشست از فلك برگذشت
به تمكين و جاه از ملك درگذشت

چنان گرم در تيه قربت براند
كه برسد ره جبريل از او بازماند

بدو گفت سالار بيت الحرام
كه اي حامل وحي برتر خرام

چو در دوستي مخلصم يافتي
عنانم ز صحبت چرا تافتي؟

بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم كه نيروي بالم نماند

اگر يك سرموي برتر پرم
فروغ تجلي بسوزد پرم

نماند به عصيان كسي درگرو
كه دارد چنين سيدي پيشرو

چو نعت پسنديده گويم ترا
عليك السلام اي نبي الوري

درود ملك بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پيروان تو باد

مالک وستار قاینی

در این چند روز غریبانه با سید ستار در کوچه وخیابانهای قاین می گشتیم ستار قاینی رفیق برایم نیست جانم است من و او مانند یک روح در دو بدنیم من ستار را خیلی خوب می شناسم واز اشعار دلنشینش نهایت لذت را می برم.
ستار قاینی رفیق شفیق مالک قایناتی است مانند شمس ومولانا

دلم برای خانه پایین تنگ است

وقتی به خانه پایین رفتم دلم گرفت خانه بوی کاهگل می داد و بوی خوشی های دوران کودکی در طاقچه های خانه اه یادم رفت با خواهر کوچکم بالای رف می رفتم و بازی می کردم یادش بخیر خانه بابا بزرگ بوی گل محمدی وعطر زعفرانش مرا یاد آن دوران می انداخت چه قدر دور افتاده ام از پدر و مادرم از خواهرانم از برادرانم انگار همین دیروز بود با خواهر کوچکم در خانه بازی می کردم حال او به کلان شهر تهران رفته ودر کنار همسرش خوشبخت زندگی می کند یادش بخیر دلم برای دوران کودکیم تنگ است.دلم برای بوی کاهگل ودرخت تاک وسط خانه پایین تنگ است.

اما

اکنون در شهر دور از حانه ام هستم و حیف آنکه دیگر ان خانه پایین نیست و خانه بالا با دیوارهای آجری و گچی جای آن را گرفته چقدر خانه بالا دلگیر است.

خاطره مالک قایناتی

السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)

اشك

*

چقدر چله نشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟

چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند

*

به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!

که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند

که روزها همه مثل هم‌اند- سرد و سیاه-

غروب‌ها و سحرهاش خسته‌ام کردند

کشانده‌اند مرا روزها به تنهایی

گمان کنم که مرا منتظر نمی‌خواهند!

*

تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست

جهان عاشقی‌ام را غروب‌ها آکند...

تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت

تو نیستی که درختان به خویش می‌بالند!

تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست

*

چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند

به چشم‌های کسی احتیاج دارد که

زند به شاخه ادراک خاکی‌اش پیوند

به چشم‌های کسی که شبیه یک منجی

زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند

*

چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟

چقدر بی تو سرودن قصیده‌های بلند؟

*

امیر اکبرزاده

استاد حمید سبزواری(میلاد حضرت امیرالمونین علی (ع) مبارک باد)

حميد سبزواري ، شاعر انقلاب

برچيد شب ز دشت و دمن تيره چادرش

بر تارك ستيغ برآمد شعاع صبح
چونان پر خروس ز سيمينه مغفرش

موجي برآمد از زبر كوه زرفشان
پاشيد بر كران افق زر احمرش

جيب افق ز رنگ فلق لاله‌گونه شد
بر آن نثار آمده بس در و گوهرش

نقاش صنع از قلم زرنگار ريخت
شنگرف سوده در خط ديباج اخضرش

مشاطه سحر به دو صد رنگ دلپذير
آراست باغ و راغ به دست فسونگرش

پيك نسيم سر خوش و دلكش وزيد و داشت
داروي جان ز رايحه مشگ و عنبرش

ادامه نوشته

13 تیر درگذشت صادق چوبک تسلیت باد

چشم شیشه ای

چشم

چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشمخانه پسرک جاگذارد و گفت:

- بازکن, چشمتو بازکن, حالاببند, ببند. حالا خوب شد.شد مثه اولش.

سپس روکرد به پدر و مادر پسرک و گفت:

- ببینین اندازه اندازه س. مو لای پلکاش نمی ره.

 

پسرک پنج ساله بود و صاف رو یک چهارپایه نزدیک میز دکتر ایستاده بود.پدر و مادرش پهلویش ایستاده بودند.پدر پشت سرش بود و روبه روی دکتر بود و کجکی به صورت بچه اش نگاه می کرد.مادر آن طرف تر, میان مطب ایستاده بود و پشت سر پسرش را می دید و پیش نیامد که ببیند «اندازه اندازه اس و مو لای پلکاش نمی ره . »

 

حالا دیگر شب بود و مادر و پسرک چشم شیشه ای و پدرش تو خانه دور یک میز نشسته بودند.کودک شیر خواره دیگری به بغل مادر چسبیده بود.سبیل سیاه و کلفت مرد به رومیزی پلاستیک خم مانده بود و نگاهش, یک وری به صورت پسرک چشم شیشه ای خواب رفته بود.

 

«علی جانم حالا دیگه چشات مثه اولش شده. مثه چشای ما شده.» پدر گفت و پاشد از روی طاقچه یک آیینه کوچک برداشت و برد پیش پسرک. بچه زل زل تو آیینه خیره ماند.چشم شیشه ای او بی حرکت و آبچکان, پهلو آن چشم دیگر که درست بود, رو آیینه زل زد. بعد ناگهان تو روی باباش خندید.مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمی کرد و به گریبان خود, به گونه کودک شیر خواره اش خیره مانده بود.

 

باز صدای پدر بلند شد.«مادر, مگه نه؟ مگه نه که چشای علی جان مثه روز اولش شده؟»

«علی جانم حالا دیگه چشات مثه اولش شده. مثه چشای ما شده.» پدر گفت؛

 بچه زل زل تو آیینه خیره ماند.چشم شیشه ای او بی حرکت و آبچکان, پهلو آن چشم دیگر که درست بود, رو آیینه زل زد.

مادرک تف لزج بیخ گلوش را قورت داد و سرش را تکان داد و نور چراغ از پشت بار اشک لرزیدن گرفت و باصدای خفه ای گفت:

- آره مثه اولش.

 

سپس شتابان کودک شیرخوار را بغل زد و پاشد و اورا برد تو گهواره گوشه اتاق خواباند. پدر راه افتاد و رفت پیش پنجره و تو حیاط نگاه کرد و مادر رفت پهلوی او تو حیاط نگاه کرد و حیاط تاریک و خالی و سرد بود.مرد سایه گرم زن را پشت سر خود حس کرد و با صدای اشک خراشیده ای گفت:

- من دیگه طاقت ندارم.تنهاش نذار.برو پیشش.

 

زن صداش لرزید و چشمانش سیاهی رفت و نالید:«من دارم می افتم. اگه می تونی تو برو پیشش.»

و مرد برگشت و تو چهره زنش خیره ماند.گونه های او تر بود و چکه های اشک رو سبیل هاش ژاله بسته بود. زن گفت:

- اگه این جوری ببیندت دق می کنه. اشکاتو پاک کن.

چشم

وخودش به هق هق افتاد و سرش را انداخت زیر و به پاهای برهنه خود نگاه کرد.

آهسته دست زن را گرفت و گفت:

- نکن.بیا بریم پیشش. امشب از همیشه خوشحال تره.ندیدی می خندید؟

 

و چشمان خود را پاک کرد و مفش را بالاکشید. سینه و شانه های زن لرزید و گریه اش را قورت داد. و هردو پیش بچه رفتند و بالای سرش ایستادند و به او نگاه کردند.

پسرک آیینه را گذاشته بود روی میز و چشم شیشه ای خود را بیرون کشیده بود و گذاشته بود رو آیینه و کره پرسفیدی آن با نی نی مرده اش رو آییینه وق زده بود و چشم دیگرش را کجکی بالای آیینه خم کرده بود و پرشگفت به آن خیره شده بود و چشمخانه سیاه و پوکش, خالی رو چشم شیشه ای دهن کجی می کرد.

منبع :تبیان

شعر مدار صفر درجه

وقتی گریبان  عدم

با دست خلقت می درید
وقتی ابد  چشم تو را

پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می
 کشید
وقتی عطش طعم تو را 

با  اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا 

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم 

شیطان به نامم سجده کرد!

 آدم زمینی تر شد و 
 عالم به آدم، سجده کرد
!

 

من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی 
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

از : افشین یداللهی

شعری از افشین ید اللهی

رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه

یه وقتایی تموم ِ دین و دنیا

برای آدمای بی نشونه

 

همون بی ادعاهایی که گاهی

نمی دونی چقدر عاشق تر از مان

همونایی که حتی از خدا هم

به این آسونیا چیزی نمیخوان

 

اگه عشقی نبود فقط رفاقت

می تونست عشقو تو دنیا بیاره

نمیشه دل به عشق ِ اون کسی داد

که میتونه رفیقو جا بذاره

 

رفاقت مثله خاک سرزمینه

واسه قربونی عشق  ِ تو و من

میشه دریا شدن مشکل نباشه

به شرط ِ ساده ی از خود گذشتن

 

از : افشین یداللهی