یغمای خشتمال نیشابوری را بیشتر بشناسیم

سخن اول: اشاره‌ای بر زندگی و آثار یغما

 

تولد: 20 دي ماه 1302، دهكده صومعه، از توابع نيشابور.

درگذشت: 2 اسفند 1366، نيشابور.

 

 

حيدر يغما، در سنين نوجواني به كار خشتمالي پرداخت و به سبب دايره‌ی علاقه به شعر و شاعري به حفظ كردن اشعار پرداخت. او پس از انجام خدمت وظيفه، به دهستان خود در حومه‌ی نيشابور باز مي‌گردد و همان‌جا به كار گل و خشت مالي مي‌پردازد.

وي در سي سالگي، از طريق رفتن به جلسات آموزش قرآن به سوادآموزي پرداخت و طي مدت شش ماه، قرآن را فراگرفت و در خلال همين مدت به فراگيري خواندن و نوشتن فارسي نيز كمر همت بست. در سال 1349 اشعار مذهبي خود را در كتابي موسوم به «اشك عاشورا» به چاپ رساند و در همان سال نيز مجموعه «رباعيات» خود را منتشر كرد.

يغما، اشعار خود را غالبا در قالب هاب غزل، مثنوي و قصيده مي‌سرود. پس از انقلاب اسلامي، كتابي تحت عنوان «سيري در غزليات حيدر يغما» با مقدمه عباس خيرآبادي توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور در سال 1365 به چاپ رسيد. پيكر وی را در زمين وسيعي كه بين آرامگاه خيام و عطار است، به خاك سپردند.

 

 

سخن دوم: يغما، شاعر خشتمال نيشابوري

 

من يكي كارگر بيل به دستم، بر من

نام شاعر مگذاريد و حرامــــم مكنيد

 

 

بيش از 10 سال است كه يغما در نيشابور زندگي نمي‌كند و در هيچ جاي ديگر اين دنيا هم زندگي نمي‌كند. امروز اگر بخواهي او را ببيني با تمام كوشش نبوغ بشري، باز هم كار به جايي نمي‌رسد. يغما 16 سال است كه روي در نقاب خاك در كشيده، حيدرش مي‌گفتند و خشتمال بود، مرد بود و آزاده. در تمام روزهاي زندگيش كار كرد و در تمام ايام حياتش شعر گفت.

او در جايي مي‌گويد:«من از همان روزهاي كودكي كه بزرگترهاي صومعه در شب‌هاي بي‌پايان زمستان، دور كرسي، شاهنامه و امير ارسلان مي‌خواندند، با لذت و ولع گوش مي‌دادم. شايد مي‌دانستم شعر در خونم مي‌جوشد».

از آن روزها تا دوم اسفند 1366 هجري شمسي، حتي يك بار، نام قدرت، نزاع و خشم را نبرد و حتي يك نظر، چشم از فقر برنداشت. آخرين شب عمرش را زير يك سقف چوبي و در ميان ديوارهاي گلي كه با خشت‌هاي خودش سامان گرفته بود، خوابيد و چنان آرامشي در درون داشت، كه خوابش تا ابد خواهد پاييد.

در جاي ديگر مي‌گويد: «نام شناسنامه من «يغما» است. اما مردم هنوز اين را باور نكرده‌اند. گمان مي‌كنند تخلص من است. مردم در بسياري از موارد گمان مي‌كنند، مردم‌اند ديگر!»

تحقيقا هيچ آدمي از ديدنش، جسارتش، محبتش و خشتش پي به شعرش نمي‌برد، اما از شعرش همه اين‌ها برمي‌آيد. در طول 20 سال كه عقل داشتم، مي‌ديدمش و مي‌شناختمش، از هيچ انساني بد نگفت و هيچ حيواني را آزار نداد. آدم‌ها، انسان‌ها، حيوان‌ها، هر كدام در جاي خود بودند، همه در جاي خود.

حيدر فرزند محمد و كشور يغما، از مهاجران كوير يزد –خور و بيابانك- بود كه دو نسل پيش از حيدر، براي زيارت امام هشتم (ع) به مشهد آمدند و در بازگشت، در ماندند. هر طايفه يه گوشه‌اي رفت و خانواده حيدر بيگ در صومعه مسكن گرفت.

حيدر، پس از تولد تا 30 سال، آدم خاصي نبود. شايد اصلا آدمي نبود. بچه‌اي فقير، كودكي شرور، نوجواني نا آرام و عاشق‌پيشه. جواني كنجكاو، بي‌سواد و باز هم عاشق، مردي در آستانه نيمه عمر.

هنوز هم به درستي نمي‌دانم يغما چگونه يك‌باره آن همه خواندن آموخت و تا آن حد –نه فيلسوف بشود- به برخي رموز و دقايق ادبي، تاريخ ادبيات، علوم ديني و قرآن پي‌برد. آن‌چه از خودش شنيده‌ام اين است كه اين يك روند تدريجي و بطئي بود و در طول ده پانزده سال از «آب، بابا» به سرايش شعر رسيد. مادرم اما اعتقاد ديگري دارد و چون با او مي‌زيسته، نمي‌توان يك‌سره اعتقادش را انكار كرد، اگر چه كاملا هم پذيرفتني نيست.

او مي‌گويد:«پدرت خواب نما شد. او هيچ نه مي‌دانست. نه مي‌خواند، و يك‌باره ...»

(همسر يغما) سال‌ها قبل از مرگش به ديگران گفته بود كه حيدر از سربازخانه براي او نامه مي‌نوشته و مي‌فرستاده.

و هر چه جستجو كردم كمتر به نتيجه رسيدم. نظر من همان است كه از يغما شنيدم. كوشش سال‌ها، قريحه ناب، و خواهش بي‌انتها در دانستن، به اين كار استوارش كرد.

بايد در حدود 40 سالگي، اولين ابياتش را سروده باشد و آخرين شعرش را دو سه روز قبل از مرگ. 24 سال و مي‌گفت كه 40 هزار بيت شعر دارد. هرگز اين گفته‌اش را نيازمودم و اشعارش را نشمردم. و آن‌چه از اين 40 هزار بيت، شعر بشودش ناميد، آن‌قدر است كه 40 ساعت مدام طول مي‌كشد بخواني و بفهمي.

بيشترين سطور زندگيش را در عشق نوشته و در سياست، هيچ نگفته است. اما همان‌گونه كه هر انساني –حتي شاعر هم نباشد- از هر دري سخن مي‌گويد، اين آشفته فقير و آزاد نيز در همه مقوله، سخن دارد.

سبك اشعارش به تعبير ادبي، سهل و ممتنع است و به روايت عوام، همه‌فهم. به احتمال قوي نمي‌توانست مشكل‌سرايي كند، هر چند از اين كار، نفرت هم داشت. من مي‌گويم و هيچ استبعادي هم ندارد كه غلط كنم –سوادش محدود بود و دانشش محدودتر. يادداشت‌هايي در نجوم دارد كه فكاهيانه است. شايد هم به قول خودش پانصد سال ديگر آن‌ها را بايد فهميد. حرف اضافي در اين باب‌ها زياد داشت، اما، خوب شعر مي‌گفت، مهربان بود، از آدميت نصيبي برده بود. به هر كه اهل كار نبود –و عمدتا كار يدي- دشنام مي‌داد و قيد دنيا را زده بود، وقتي مادرش را مي‌ديد، از ياد گذشته‌ها به سختي مي‌گريست و از رنج و فقر بي‌حد خالي سفرگان، بس شكوه داشت.

يغما را هر كه يك بار مي‌ديد و مي‌نشست، هرگز رهايش نمي‌كرد، و از يك بار بيشتر هر كه، شعرش را مي‌شنيد و كورفهمي داشت –اگر هم اولين بارش بود- عاشق مي‌شد.

«من» اضافه مي‌كنم: عشق يغما زميني بود. اما معشوقه‌اش خاص نبود. در فرهنگ ما معشوقه‌اش يافت نمي‌شد. نه دختران شاهنامه بود كه از ديوار قصر با گيسو بالايشان بكشند، نه از ناپيداي خواجه عبدالله خط ياد گرفته بود، نه بر باريكه‌هاي تخيل صائب نشسته بود و نه از نكبت ايرج ميراث‌بر بود.

زن بود، اما، زن بود!

اگر تكه‌هاي چهره‌اي را كه يغما در هزاران بيت، شكسته و ريخته، بند زنيم و كنار هم، بچينيم، روي فرشته مي‌بينيم، يادهاي فراقش را اگر يك كاسه كنيم، تا هجر عرفاني فاصله چنداني نداريم، و گيسوان و لب دلبرش فقط شبيه آدمي است.

مي‌گويد:«يك روز از كنار خانه‌اي مي گذشتم. بيل يك دست. قالب خشت دست ديگر. لباس‌هايم خاك بود. خب، من خشت مي‌ماليدم. همه‌اش در خاك زندگي مي‌كردم ... صداي خواندن قرآن شنيدم. داخل شدم. بيل و قالبم را تكيه ديوار حياط، در اتاق جا نبود. تا قاري بيايد جوان‌ترها به خود بودند.

{مي خندد:}

- فقط جاي قاري خالي بود و من چه مي‌دانستم. رفتم و همانجا نشستم. خنده كه زياد بود! يكي آمد و با عصا شانه‌ام را خاراند: «هي بلند شو برو مردكه نكبت! اين چه وضع سر و لباس است؟» مرا راند و بيرون آمدم. جسارت كردم دوباره برگشتم. نشستم. اين بار كنار در، و سه سال بعد همان قاري يك روز گفت ملا حيدر! يكي از دوره‌هايت را به ما بده، مرد حسابي ما رفيقيم!»

 قرآن را آموخت. و مي‌گفت كه فارسي را از كتاب اكابر شروع كرده و تخته سياهش تابلو سردر مغازه‌ها و قوطي‌هاي سيگار بوده و بعد كار خشت، كتابخانه ملي و بعد، يك‌سره بيابان.

اين‌ها را نمي‌گويم كه فردا از يغما بتي بسازند و هاتف خطابش كنند، يا مجنوني كه همان خشت هم سرش را زياده باشد، مي‌گويم كه بدانند من اين‌گونه مي‌پندارم كه يغما آدم بود، اگر چه خودش از اين داعيه خيلي دور بود. بيابان‌ها و دشت‌ها هم هيچ وقت از او شكوه نكردند، كه يغما پايدارترين رفيق راه بود و ديرپاي‌ترين رفيق شب‌هايشان، درخت‌ها هم از او كينه ندارند، كه او خيلي‌هاشان را آب و كود داد. گل‌هاي وحشي هم به او دشنام نمي‌دهند، كه او مهربان در ميان‌شان شب‌هاي بسياري را غنوده بود و به ستارگان آسمان نيشابور چشم دوخته بود. با هيچ چيز به اندازه بيابان، انس نداشت و هرگز از شبگردي خسته نمي‌شد. شعرهايش سراسر ستايش شب است و تنهايي و سكوت و بيابان. اين روستايي‌زاده، كه از صومعه بيرون آمد وقتي كودك بود، شصت و چهارمين سال زندگيش را در خانه‌اي كه با خشت دست خودش ساخته بود در حاشيه جاده تهران و در كنار راه روستاي زادگاهش سپري كرد و در ميانه اين شش دهه، چنان تحولي در معناي زندگي و ادبيات و در پيوند انسان و معنويت ايجاد كرد كه ابعادش تا هر گاه كه دفتر ادبياتش زنده باشد و تا هر گاه سنگ مزارش پايدار، در حافظه نقاد بشريت، پرصلابت و استوار، همچون بينالود، مي‌ماند.

نان اگر بردند از دست تو، نـــــــــــــان از نو بساز

جان اگر از پيكرت بردند، جــــــــــــــان از نو بساز

آب اگر بر روي تو بستند بي باكان دهـــــــــــــــر

تو ز اشك ديدگان، جـــــــــــــوي روان از نو بساز

سركشان را رسم خانه سوختن آســـــــــان بود

تا تو را دست است در تن، خانمـــــان از نو بساز

خستگان را رسم و راه باختــــــــــــــن بود از ازل

گر جهان تو برند از كف، جهـــــــــــــان از نو بساز

خيره سرها را، سري باشد به ويــــــران ساختن

گر كه ويران شد، به رغم سركشـــان از نو بساز

شكوه ات از آسمـــــــــان بي جا بود اي آدمي!

تو خداوند زميني، آسمــــــــــــــــــان از نو بساز

كيست خورشيـــــــد فلك تا بر تو صبحي بردمد؟

خود بكوش و مطلعي بهتـــــــــر از آن از نو بساز

شعر اگر شعر است و بر دل مي نشيند خلق را

گـــر زبانت لال شد يغمـــــــــــا! زبان از نو بساز

 

 

سخن سوم: یغما، ستيز با خويشتن و جهان

 

شاعر، جدالي است در خويشتن، با خويشتن و جهان.

در مصاف با خويشتن  با جهان سر جنگ دارد و در نبرد با جهان با خويشتن مي‌ستيزد.

شعر اعلام اين ستيز است نه حاصل آن، چرا كه انسان متوقف نيست تا در ستيز خويش به حاصلي برسد.

 

 

انسان، حادثه‌اي است كه هيچ‌گاه  كاملا اتفاق نمي‌افتد و مرگ پايان اين حادثه نيست؛ ناتمام ماندن آن است.

آن‌ها كه مي‌كوشند تا انسان را به حدودي محدود كنند، سعي دارند تا براي اين ستيز، قالب‌هايي بيابند و آن را با آن‌چه كه اتفاق افتاده است، بسنجند؛ حال آن‌كه ستيز، خود قالب مي‌آفريند. همه قالب‌ها در صورتي كه حامل گزارش ستيزي راستين باشند شعرند، و گرنه هيچ قالبي شعر نيست.

يغماي خشتمال نيشابوري از آن گروه شاعراني است كه به جاي معماري كلمات و تلاش در جهت پيشبرد هندسه شعر خويش، با ستيزي راستين، معماري عواطف خود را اعلام مي‌دارد و بي‌باكانه در زبان رخنه مي‌كند. شاعر كلاسيك فراوان است، اما ستيزه‌گر جرأتمند كم‌ ظهور كرده است. و در اين ميان حيدر يغما، از دل به دريازدگاني است كه هيچ رسميتي براي شعر و زبان قائل نيست و اين كار را نه به خاطر گريز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام مي‌دهد، بلكه براي دور ماندن از توقف است كه مرتكب چنين رخنه و رسوخي مي‌شود. انسان شاعر، اگر نه در عرصه عمل، در عالم خيال و در خانه زبان بايد جرأتمندترين مردم زمانه خود باشد. مواجهه با چنين مضموني، رويارويي با هيچ واژه‌اي و غرق شدن در هيچ گردابي از گرداب‌هاي زبان نبايد او را وحشت‌زده كند. چنين شاعري كه در روزگار ما به ندرت يافت مي‌شود، هيچ گاه مضامين خود را صيقل نمي‌دهد، كلمات خود را برنمي‌گريند، و تا كشاكش و جدالي بدوي و عتيق در اعماق ذهن و ضميرش اتفاق نيفتاده است، خود را براي اعلام آن آماده نمي‌كند.

حيدر يغما زحمتكشي است با سواد اندك و مصيبت بسيار، دانش ادبي وي ناچيز است، اما خرد دردمندانه‌اي دارد كه در كمتر شاعري مي‌توان سراغ گرفت.

ناصح به آستانه دانش كشد مرا

من خاكبوس هيچ آستان نيم

باشد گواه، آبله دست من كه من

دانش نهاده در گرو آب و نان نيم

يغما مردي است كه در گريز از جهان هياهوي امروز، با وقوف كامل به زندگي فقيرانه خويش، نه تنها در صدد به چنگ آوردن فراغتي آلوده به رفاه نيست، بلكه درد بيش‌تر مي‌طلبد و سرگرداني بيش‌تر؛ و به نحوي مرموز دريافته است كه كمال انسان، اعتراف به نقص است، يا اعتراف به چيزي كه انسانِ خود گم كرده‌ي امروز آن را نقص مي‌شمارد. در اين راستا، يغما، فقر خود، نازيبايي، رسوايي و به ديوانگي متهم بودن خود را اعلام مي‌كند، اما از آن‌ها طرحي ناتوان ارايه نمي‌دهد؛ بلكه آن‌ها را توانمندي و ابزار ستيز خويش مي‌شمارد:

من يكي كارگر بيل بدستم، بر من

نام شاعر مگذاريد و حرامم مكنيد

˜

بگو كه نامه ي يغماي خشتمال است اين

به روز خواندن اين شعر، اگر كسي پرسيد

˜

نگار زشتيِ يغما ز ياد خواهد بُرد

به روز وصل، ز بس شيوه ي سخن زيباست

يغما تنها شاعر كهنسرايي است كه مدح هيچ حاكمي را در دفترش نمي‌توان يافت. او مديحه‌گوي غرور و همت خويشتن است، همت و غروري كه ريشه در جنوني كبريايي دارد:

مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من

تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من

همتي اي مرگ تا از دل خروشي بر كشم

كين فضا تنگست بهر عرصه ي جولان من

آه را نازم كه چون از سينه بيرون مي شود

مي زند آتش به بنياد سر و سامان من

اشك را نازم كه چون از ديده بيرون مي جهد

عالمي را مي كند طوفاني از باران من

آنقدر داغم كه گر خنجر نهي بر گردنم

جاي خون آتش فرو مي ريزد از شريان من

دوستان را صحبت نان من است اندر ميان

دشمن است آنكس مي گويد سخن از نان من

من براي نان به يزدان هم نمي آرم نياز

اين من و اين پينه هاي دست من برهان من

بي تامل خانه بر فرقش فرو مي آورم

گر گذارد نعمت دنيا قدم بر خوان من

كلبه اي دارم زمشتي گل كه كاخ خسروان

سر فرود آرد به قصر بي در و دربان من

خانه ي من خانه ي عشق و صفا و راستي است

نان عبرت مي خورد از خوان من مهمان من

˜

جان خود را ميكشم از قالب پيكر برون

سستي اگر ورزد ميان پيكر من جان من

ناجوانمردم گر از كوي فقيران پا كشم

گر درآيند اختران چرخ در فرمان من

پشت مي مالم گهِ خارش به ديوار ضخيم

تا نخارد به منت پشتم انگشتان من

عمر من پنجاه و سه سال است و مغرورم هنوز

تا كجا پايان پذيرد شور بي پايان من

شاعري ناشاعرم مي خواند، ني، من شاعرم

مدّعي بيهوده مي كوشد پي نقصان من

يغما را چه شاعر بدانند و چه ندانند، شاعر است. اما آن‌چه كه اين شوريده سر خاك نيشابور را متمايز مي‌كند، شعر او نيست؛ آزادگي اوست.

يغما تأويلي عميق و عتيق از آزادگي عرضه كرده است:

«لذت بردن از تراژدي خويش»

يغما در معرفت خود، آزادي را در گردن نهادن به تقدير مي‌داند، آن‌چه كه به ديده پديدار است مهم نيست. به قول نيچه ي دردمند: «اهميت در نگاه توست». يغما براي نگاه خود بيش‌تر از آن‌چه كه در پيش چشم دارد و آن‌چه كه ديگران مي‌بينند اهميّت قائل است. و بدين سبب متهم به خودپرستي است.

يغما شاعر بنيادهاست. بنيادهايي كه در جهان امروز، سخت بي‌بنياد مانده‌اند. آزاد زيستن، شرافتمند زيستن، به دور از دريوزگي زيستن، دردمند زيستن، و مهم‌تر از همه، عاشق زيستن:

اي دل سخن ز عشق به خلق جهان مگو

با مردگان گور احاديث جان مگو

يغما با جهان پنجه در پنجه كرده است و به مماشات زندگي نمي‌كند. از اين‌رو آنان كه غروري پايمال‌شده دارند و با فروتني ناگزير، خو كرده‌اند، نمي‌توانند گردنكشي و خيره‌سري يغما را تحمل كنند و يغما بي‌توجه به ديگران در پرتو جهانسوزي غرور، معرفت غريب خود را دنبال مي‌كند:

نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمي گنجم

شنا بايد در اقيانوسم اندر گل نمي گنجم

زباني آسماني دارم امّا كس نمي فهمد

حديث قدسم اندر گوش هر غافل نمي گنجم

اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني

عجب نبود كه در انديشه ي جاهل نمي گنجم

نه در محفل ندارم جاي و ويران مسكنم، جانا!

فروغي دارم اندر دل كه در محفل نمي گنجم

بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آري

ميان شهر در غوغاي بي حاصل نمي گنجم

كشم رخت سفر سوي سراي ديگري زيرا

جهان تنگست و من شيدا، در اين منزل نمي گنجم

نگارم گفت بيرون كردم از دل عشق يغما را

بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمي گنجم

در روزگار ما، شاعران، در جستجوي سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتاده‌اند و از شعور نيز؛ عقل آنان عقل شاعران نيست، عقل دلالان و كاسبان است، و نوادري چون يغما كه نه سبك مي‌شناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل مي‌فهمند، نه ايماژ و آبستره‌سازي و نه روشنفكري و آوانگاردبازي، بشارت‌دهندگان اين اشارتند كه شعر جوششي است كه در جان جنونمندش بايد جُست؛ و براستي اگر نبود اين جنون، چگونه يك خشتمال مي‌توانست حضور خود را با چنين كبريائي اعلام كند:

تنم در وسعت دنياي پهناور نمي گنجد

روان سركشم در قالب پيكر نمي گنجد

مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا

به گوش مردم از اين حرف بالاتر نمي گنجد

مرا خواب آنزمان آيد كه در زير لحد باشم

سر پرشور اندر نرمي بستر نمي گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي

كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نمي گنجد

نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را

شهاب طارم اسرار، در مقبر نمي گنجد

 

منابع این نوشتار:

·          سخن اول: آقا شيخ محمد، مريم؛ نوري نشاط، سعيد، «گلزار مشاهير؛ زندگينامه درگذشتگان مشاهير ايران 1358-1376». تهران: نشر زيتون، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ايران، 1377، ص239-240.

·          سخن دوم: يغما، ابوالفضل، «يغما، شاعر خشت‌مال نيشابوري». ماهنامه جاده ابريشم، ضميمه شماره 57، مردادماه 1382، ص196-197.

·          سخن سوم: مير شكاك، يوسفعلي، «ستيز با خويشتن و جهان». تهران: برگ، 1369،ص63-69.

 

گردآوری و تدوین:

·          ققنوس شرق، وب‌نوشت «ابرشهر»، (abarshahr.blogfa.com)، 09/10/1384.

صیاد

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم
با حال نزارم
با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی
خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

در آمد

بشکن طلسم حادثه را
بشکن
مهر سکوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
بسپار
تکرار
کن حماسه خود تکرار
چندان سرود سوگ
چه می خوانی ؟
نتوان نشست در دل غم نتوان
از دیده سیل اشک چه می رانی ؟
سهرابمرده راست غمی سنگین
اما
غمی که افکند از پا نیست
برخیز
رخش سرکش خود زین کن
امید نوشداروی تو از کیست ؟
سهرابمردهای و غمت
سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نباید داشت
ای گرد دردمند ز بی دردان
افراسیاب خون سیاوش ریخت
بیژن به دست خصم به چاه افتاد
کو گردی تو ای همه تن خاموش
کو مردی تو ای همه جان ناشاد
اسفندیار را چه کنی تمکین ؟
این پرغرور
مانده به بند من
تیر گزین خود به کمان بگذار
پیکان به چشم خیره سرش بشکن
چاه شغاد مایه مرگ توست
از دست خویش بر تو گزند آید
خویشی که هست مایه مرگ خویش
باید شکست جان و تنش باید
گیرم که آب رفته به جوی آید
با آبروی رفته چه باید کرد ؟
سیماب
صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرو می ریخت
برخیز و خواب را
برخیز و باز روشنی آفتاب را


حمید مصدق

حمید مصدق

 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست
تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت


حافظ

1 واعظان  كين جلوه در محراب و منبر مي كنند         

    چـون  بـه خلوت ميروند  آن كار ديگرمي كنند

2  مشـكلي دارم ز دانشـمند مجلس باز پرس      

      ‌تـوبه فـرمـايان چـرا خـود توبه كمتر مي كنند

3 گـو يـيا بـاور نـمـي دارنـد روز داوري      

      كـاينهـمه قـلب و غـل در كـار داور مي كنـند

4 بـنده  پـير خـراباتـم   كـه درويشـان او      

     گـنج را از بـي نـيازي خـاك بـر سـر مي كنند

5 يارب اين نو دولتان  را برخر خود  شان نشان       

    كـاينهـمه ناز از غـلام   تُـرك و اسـتر مي كـنند

6 اي گـداي خانقـه   بازآ  كـه در دير مغان        

     مـي دهـند  آبـي و دلهـا را تـوانـگـر مي كنند

7 حسن بي پايان  او چندانكه  عاشق مي كشد    

   زمـره يي ديـگر بـه عشق  از غـيب بر سـر مي كنند

8 بـر در ميخانه عشـق اي ملك تسبيح گوي           

      كـانـدر  آنـجـا طيـنت آدم مـُخمّـر   مي كنـنـد

9  صبحدم از عرش مـي آمد خروشيعقل گفت :          

                   قدسيان  گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند

شب شعر مولانا محمد ولی دشت بیاضی

به مناسبت اولین همایش نکو داشت مولانا محمد ولی دشت بیاضی مراسم شب شعر با حضور شاعران برجسته شهرستانی و استانی بر گزار می گردد.

زمان:چهارشنبه 90/7/27  ساعت 18 تا 20

مکان:سالن اجتماعات دانشگاه پیام نور

قاصدک اخوان ثالث

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

4 شهریور سالگرد مهدی اخوان ثالث گرامی باد

مهدی اخوان ثالث (زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران) شاعر پرآوازه و موسیقی‌پژوه ایرانی است. تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.

اخوان ثالث در شعر کلاسیک ایران توانمند بود. وی به شعر نو گرایید او آثاری دلپذیر در هر دو نوع شعر به جای نهاده است. همچنین او آشنا به نوازندگی تار و مقام‌های موسیقیایی بوده‌است.

مزار استاد مهدی اخوان ثالث

پدر او که علی نام داشت، یکی از سه برادری بود که با انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به ایران آمد و شناسنامه ایرانی گرفت، از این رو آنان نام خانوادگیشان را اخوان ثالث به معنی برادران سه‌گانه گذاشتند.


مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود.
در مشهد تا دوره متوسطه ادامه تحصیل داد.
از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.
در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید.
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران (خدیجه) اخوان ثالث ازدواج کرد.
در سال ۱۳۳۳ برای دومین بار به اتهام سیاسی زندانی شد.
پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.
در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه‌های تهران، ملی و تربیت معلم به‌تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد.
در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد
در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در چهارم شهریور ماه همان سال از دنیا رفت طبق وصیت وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.


پرونده:Poets&Writers.jpg

نشسته از چپ (ردیف اول): سیمین بهبهانی، مهدی اخوان ثالث، ابوالحسن نجفی، محمدعلی سپانلو و شهرزاد سپانلو؛ ایستاده: اسماعیل نوری اعلا؛ نشسته از چپ (ردیف دوم): نعمت آزرم، حسن پستا، محمود مشرف آزاد تهرانی، ۱۳۵۹

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه‌های حماسی را در شعرش به کار می‌گیرد و جنبه‌هایی از این درونمایه‌ها را به استعاره و نماد مزین می‌کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام‌آوری روی آورده ـ(تعریف شعر از نظر اخوان: شعر محصول بیتابی انسان در لحظاتی است که در پرتو شعور نبوت قرار می‌گیرد)ـ و از نظر عقیدتی آمیزه‌ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت‌خواهانه پدید آورده‌است و در این راه گاه ایران‌دوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کرده‌است.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته‌است: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام.»

شعرهای اخوان در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه‌ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.

هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم‌نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.


آرامگاه اخوان

پرونده:Akhavan-sales.jpg


پرونده:Akhavan Sales tomb.jpg

مولانا


همایش ملی مولانا محمد ولی دشت بیاضی

خلاصه زندگینامه :

مولانا محمد ولی دشت بیاضی متخلص به «ولی» اهل «دشت بیاض» قاین می باشد. وی پس از آن که ایام کودکی و نوجوانی را در زادگاهش گذراند، در آغاز جوانی که مصادف با اواخر عهد «شاه طهماسب صفوی» بود به مشهد رفته سپس به قزوین سفر نمود. در سفر به قزوین با «ضمیری اصفهانی» ، «محتشم کاشانی» و در برگشت به خراسان در یزد با «وحشی بافقی» معاشرت داشت. در زمان  شاه اسماعیل دوم (985-984 هـ.ق) در خراسان با شاعرانی چون «شکیبی اصفهانی» و «ثنایی مشهدی» مراوده داشته و سعادت شاگردی «مولانا نثاری تونی» را یافت.مولانا نثاری تونی مشوق وی در سرودن شعر بود. مولانا در شهرهای مشهد، سبزوار و قزوین ملازم سلطان ابراهیم میرزای صفوی (م.984 هـ.ق) بوده و از تربیت شدگان محضر وی محسوب می شود. مولانا در کاشان با صاحب تذکره «خلاصه الاشعار» ملاقات داشته است. استاد احمد گلچین معانی در «مکتب وقوع» به نقل از تذکره ی فوق می گوید:«گویند ولی در ابتدای سن جوانی به واسطه فطرت و       اصل و موزونیت ذاتی به مخاطبت شعرا میل پیدا کرد و به صحبت مولانا نثار تونی رسید.»

مولانا محمد ولی به سیستان نیز مسافرت نمود و مورد احترام ملک محمد قرار گرفت و قصایدی را در مدح وی سرود.  سرانجام به دلیل سرسختی در حمایت از تشیع و عداوت شدید مخالفان ، به فرمان "دین محمد خان ازبک" ، پسر "جان بیگ" که می ترسید هجو ولی به ضرر وی تمام شود، در حوالی قاینات به قتل رسید و در روستای کارشک دشت بیاض به خاک سپرده شد. سال درگذشت وی با اختلاف از 999 تا 1015 هـ.ق ذکر شده است. دیوان به جا مانده از این شاعر نامی قرن دهم هجری بالغ بر 5479 بیت شعر در قصیده، غزل، قطعه، ترکیب بند، مثنوی، رباعی و غزلواره می باشد که حاکی از مهارت و استادی او در انواع شعر می باشد. این دیوان در 12 نسخه خطی موجود به دست ما رسیده است که از جمله مهمترین آن ها می توان از نسخه خطی کتابخانه موزه بریتانیا، نسخه خطی مدرسه عالی مطهری (سپهسالار قدیم)، نسخه خطی کتابخانه آستان قدس رضوی و نسخ موجود در کتابخانه های دانشگاه های فردوسی مشهد، علامه طباطبایی تهران و دانشگاه تهران نام برد.

بنا به گفته مولف خلاصه الاشعار و تذکره خیر البیان آخرین شعر ولی که در حضور سلطان ازبک انشاء شده است، رباعی زیر می باشد:

 

دل تحفه جان برای تیغ آورده                     آزاده سری سزای تیغ آورده

خلقی سر تحفه داشت او نیز سری               برداشته و به پای تیغ آورده




همایش ملی بزرگداشت مولانا محمد ولی دشت بیاضی در مهرماه 1390 به میزبانی دانشگاه پیام نور قائن برگزار می گردد. مشتاقانه پذیرای تمامی عزیزانی هستیم که می توانند به نحوی در پربارتر کردن این همایش و تجلیل از این سرمایه ملی یاری رسانمان باشند.

دکتر صدیقه سادات مقداری - دبیر همایش

دل نوشته

بی تاب نگاهت هستم در کوچه پس کوچه های دل به دنبال تو می گردم اما تو را نمی بینم شاید خیسی اشکانم دلیلی برای ندیدنت شده است اما هر چه می گردم تو نیستی گاه برای دیدن تو باید ناله های جانسوز شبانه سر دهم باید امیدوار فرداهایی باشم که هیچ وقت رخ نخواهد داد ای کاش می دانستی من هم هستم.

حکیم نزاری قهستانی که بود؟!!!

حکیم سعدالدین نزارى قهستانى (ه ق 645-721 مطابق با 626-699 شمسى) از سرایندگان بزرگ نیمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم است. اغلب تذکره نویسان از او به‏نام نزارى فوداجى بیرجندى یاد کرده‏اند.
نزارى سه پسر به اسامى محمد، شهنشاه و نصرت داشته است. فرزند اول او محمد مى‏باشد که شعر نیز مى‏سروده و در عنفوان جوانى در گذشته است. نزارى در اشعار خود که ضمناً اعتقاد او را به بهشت جاودان مى‏رساند ، در مورد فرزندانش چنین سروده ‏است:


مرا فضل بخشنده دین و داد
دو فرزانه فرزند شایسته داد
شهنشاه و نصرت به بخت جوان
گرامى دو شایسته مهربان
سه بودند از ایشان یکى‏از قضا
ز دارالفنا شد به دارالبقا
خداوند بر رفته رحمت کناد
به فردوس اعلاش ماوا دهاد


برخى از اشعار حکیم حکایت از اعتقاد او به مشرب باطنیان دارد . او معتقد است که اعتقاد به امامت و پیروى از اهل بیت (ع) رااز پدر خویش آموخته است .


حق ازین پیش که در پیروى اهل البیت
معتقد کرد به اثبات امامت پدرم
چه قیامت که نمى‏دیدم اگر پیش از مرگ
ظاهرالعین نمى‏کرد کرامت پدرم


نزارى پیوسته مورد حسادت حسودان و معاندان و متعصبان زمان خود بوده و اغلب او رابه ملحدین نسبت مى‏داده ‏اند. درحالى که هر غزل او تیغى بران در برابر ملالت گران دوران و یاوه سرایان زمان بوده است. او در برابر چنین نسبت‏هائى شعر خیام را تکرار مى‏کرد:


کفر چو منى گزاف و آسان نبود
محکم تراز ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکى وآن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
 


و یا در جایی دیگر چنین میسراید:


چرا ملحد همى خوانى‏کسى را کو به صد برهان
ز قرآن و خبر کرده است اثبات مسلمانى
تو خواهى ملحدم خوان خواه مشرک
اگر ناحق نداند ، حق علیم است


بسیارى از شعرا ونویسندگان از آن جمله جامى شاعر و عارف نامدار سده نهم برخى از اشعار حافظ را متأثر از اشعار حکیم نزارى مى‏دانند و یا به عبارت دیگر معتقدند که حافظ از شیوه نزارى پیروى کرده است.نزارى هم عصر سعدى بوده است. در بیرجند به حقیقت یا افسانه از دید و بازدید این دو چنین حکایت مى‏کنند: نزارى براى مصاحبت با سعدى رهسپار محل سکونت او مى‏شود . سعدى از او پذیرائى شایانى مى‏کند . نزارى از این وضع‏ دلتنگ مى‏شود و به جاى چند ماه فقط چند روزى مى‏ماند و باز مى‏گردد . وقتى سعدى رهسپار محل سکونت نزارى مى شود ، نزارى از او به سادگى پذیرائى مى‏کند. وقتى سعدى پس از مدتى تصمیم به بازگشت مى‏گیرد ، نزارى در شب هاى آخر از او پذیرائى شایانى مى‏کند . آن گاه سعدى متوجه بازگشت سریع نزارى و پذیرائى معمولى از او در ایام اقامتش مى‏شود و بر مراتب دوستى آنها افزوده مى‏گردد .
درکتاب تاریخ آل یاسر مشهور به حسامى واعظ ، ضمن بیان هم عصرى حکیم نزارى با سعدى ، آمده است که این دو با هم در شیراز و بیرجند صحبت داشته‏اند . و شیخ یکى دو نوبت به عشق صحبت با او از شیراز به بیرجند آمده و ذکر او را در منظومات خود آورده است.
از تألیفات مهم حکیم به دیوان هاى زیر مى‏توان اشاره کرد :
1- سفرنامه که شرح سفر دو ساله نزارى به سال 678 هجری قمری(3) به اصفهان     است و شامل 1200 بیت مى‏باشد. و بروزن مثنوى معنوى است.
2- ادب نامه که داراى دوازده باب است و بر اساس شاهنامه فردوسى،کلیله و دمنه ‏و... در 50 سالگى به سال 695 هجری قمری تنظیم کرده است .
3- ماجراى شب و روز که‏درسال 699 ه ق سروده ‏و شامل 550 بیت است .
4- مثنوى ازهر و مزهر که بر وزن خسرونامه عطار و خسرو و شیرین نظامى مى‏باشد. وشامل 10000 بیت و در سال 700 هجری قمری سروده است .
5- دستورنامه که مشهورترین مثنوى نزارى مى‏باشد و بروزن اسکندرنامه نظامى ‏در اوایل سال 689 ( 710 شمسى) سروده است .
غالب تذکره نویسان از نزارى با لقب حکیم یاد کرده‏اند لیکن او دراین باره چنین گوید :


ز نادانى نزارى را گروهى
چنان دانند کو مردى حکیم است


حکیم نزارى درسال 720 و یا 699( 721 شمسى) چشم از جهان فرو بسته است. مزار او در خیابانى که به نام و افتخار او در بیرجند نامگذارى شده و محل زیارت اهل بصیرت مى‏باشد ، واقع است .

ریش ملامت

دیگر نتوان صحبتی از عشوه وناز تو نمود

                                      دیگر نتوان زمزمه شعر برای تو سرود

آن دم که من از عشق تو دیوانه شدم 

                                   دیوانه شدم،مست شدم حیف برای تو چه سود

                     سرِ دل من فاش شد و ریش ملامت دیدم

                                                             هر جا که روم روی چو دشت است به رود

                      نصرت بزدم بر دل و چشمان خمارم بر راه

                                                             غافل که نموده ای تو جانم نابود

   عاشق شدم و مست و ملولت ای دوست 

                                    عشق به تو چون تیغ روانم فرسود

   "تنها"تو اگر جدا شوی از آن عشق

                                    این جاده و این راه نشاید مسدود

سید محمد علی اسحاقی(تنها)

آسیب شناسی خالی

شرمنده ام زمحضر استاد بهمنی

شاعر نه دیدنیست نه شنیدنی

 

البته حکم مصرع دوم به دور باد

ازشاعران پاک وزلال و ستودنی

 

صدبار عذر می طلبم از تمام تان

ای شاعران شهره به شعر فروتنی

 

دارد کهیر می زند اندام ذوق مان

دیگر سکوت نیست روا از چنین منی

 

یک عده دائما به خدا فحش می دهند

یک عده انتلکتوئل از نوع میهنی

 

گفتند "وزن وقافیه قفلی ست بی ثمر

حالا کلید کرده به معنی براهنی

 

رفتم شبی به انجمنی در شمال شهر

گویی قدم گذاشته بودم به جرمنی

 

وقت ورود من زنکی پشت میز بود

جمعی نشسته بود به گردش نشستنی

 

می گفت"شعر پست مدرنی سروده ام

تقدیم می کنم به جناب براهنی"

 

با صد هزار پیچش وباصدهزار تاب

می خواند شعر تازه خود راچه خواندنی

 

هی کج شدیم وراست نشد دستگیرمان

یک مصرع ازتمامی این موج منحنی

 

دیدم که حاضران همه مهبوت وکف به لب

یک دست جام باده ویک دست بستنی

 

تشویق می کنند نبوغ ضعیفه را

با اشک شوق وحسرت واحسنت گفتنی

 

اکنون برای این که شما هم نظر دهید

آورده ام دو بند از این شعر ماندنی

 

"دو شاخه گل به یک پریز عاشق بودند

از ترس محتسب کلاغ خربزه ای را بلعید

درخت با ریسمان گردن متهم خود را به دار کشید

دارد دیر می شود به باز پرس ویژه قتل عمد رنگ بزن

به باغبان بگو سیاه بپوشد فردا عزای عمومی ست

مترسک ها دسته جمعی خود کشی کرده بودند"

 

نوبت رسیده بود به مردی که زلف را

تابانده بود تابه نشیمن به روشنی

 

با گیسوان تا سر زانو موافقم

لیکن فقط برای پری پیکری زنی

 

القصه خواند شعر وقیحی که صدهزار

رحمت به ایرج وبه عبید وبه سوزنی

 

برخاستم زدم به دل کوچه گوییا

بیرون زده ست از دل چاه، بیژنی

 

رفتم شبی به انجمنی در جنوب شهر

گویی قدم گذاشته بودم به گلشنی

 

وقت ورود مغبچه ای پشت میز بود

افتاده بود جمع به آه و به شیونی

 

دیدم نشته دانه خالی سیاه رنگ

بر گوشه لب پسرک قد ارزنی

 

صوتش چو عندلیب و دو گیسوش عنبرین

قدش چو سرو وصورت ماهش چو سوسنی

 

وقتی که خواند شعر خودش را بلند شد

رفت و نشست در بر یک پیر مردنی

 

نوبت رسیده بود به مردی که چهره اش

یک ذره هم نبود شبیه هیومنی

 

فرمود :در نشست گذشته گزیده شد

مطروحه ای ز حضرت حافظ گزیدنی

 

با دیده های غامضتان گوش جان دهید

بر این وجیزه من الاحقر دنی

 

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

از چه میترسی؟ای دوست بمان این همه نیست

 

دوست داری به تماشای دوتا فیلم برویم؟

چون که این شهر شلوغ است مکان این همه نیست

 

باز می گردد بابات به هنگام غروب

وقت تنگ است ، بجنبیم زمان این همه نیست

 

برخاستم زدم به دل کوچه مثل سنگ

سنگی که گشته بود رها از فلاخنی

 

فعلا بسنده می کنم به نقد شعر

کافی ست بیش گفتن از این سبک لمپنی

 

کفتم که عده ای به خدا فحش می دهند

یک عده انتلکتوئل از نوع میهنی

 

جمعی گشوده اند دکان دو نبش شعر

بر چار راه شعر معاصر گشودنی

 

بعضی که دست کم به سه معشوقه عاشق اند

هستند باز در تب چشمک پراکنی

 

با هر غزل به صید غزالی روان شوند

این شاعران خرخره هاشان جویدنی

 

برخی درون خلوت خود نیز دائما

هستند در تدارک یک دو به همزنی

 

تا پیش از این که عده ای از جمع دوستان

با ما نیوفتاده سر قوز و دشمنی

 

خوب است بس کنیم در این نقطه والسلام

راهی مان کنید به تشویق و احسنی

 

"بر گرفته شده از کتاب دی اکسید شوکران اثر سعید نوری"

غزل حافظ

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت 

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت


تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین 

 کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت


بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش 

 آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت


دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم 

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت


از پای فتادیم چو آمد غم هجران

  در درد بمردیم چو از دست دوا رفت


دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

  عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت


احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

  در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت


دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

  هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت


ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

  زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

مهدی اخوان ثالث(غزل6 -عاشقانه و کبود)

امشب دلم آرزوی تو دارد.

نجواکنان و بی آرام،خوش با خدایش،

                     می نالد و گفت و گوی تو دارد.

                        - تو آنچه در خواب ببیند.

                             پوشیده در پرده های خیال آفرینند.

                               تو آنچه در قصه خوانند.

                                                                          تو انچه بی اختیارند پیشش.

و آنچه خواهند نامش ندانند-

                         امشب دلم آرزوی تو دارد.

تقدیر

خدا مارو برای هم نمی خواست

 فقط میخواست همو فهمیده باشیم

 بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

 فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

 تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

 خودش ما رو برای هم نمی خواست

 خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

 می بینم میری و می بینی میرم

 تو وقتی هستی اما دوری از من

 نه میشه زنده باشم نه بمیرم

 نمیگم دلخور از تقدیرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

 فقط چون دیر باید می رسیدیم

 داره رو دست ما می میره این عشق

یا زهرا

اظهار درد دل به زبان آشنا نشد

دل شد ز خون لبالب و این غنچه وانشد

آن جان از آن زمان که جدا از تنم شده است

یکدم سر من از سر زانو جدا نشد

با آنکه دست دشمن دون بازویم شکست

دیدی که دامن تو ز دستم جدا نشد

شرمنده ام حمایت من بی نتیجه ماند

دستم شکست و بند ز دست تو وانشد

بسیار دیده اند که پیران خمیده اند

اما یکی چو من به جوانی دو تا نشد

از ما کسی سراغ ندارد غریب تر

در این میانه درد زپهلو جدا نشد

سلطان طریقت

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

ما پرده ي پندار دريديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار
***

ديديم عيان در همه جا نقش جمالت

تابيد به دل پرتو انوار جلالت

گشتيم همه عاشق و شيداي وصالت

آسوده نخفتيم شبي را ز خيالت

***
چون باد به كوي تو وزيديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

***
ما صوفي سرمست و قدح نوش و فقيريم

صافي نظر و صافدل و صاف ضميريم

سلطان طريقت شه بي تاج و سريريم

محتاج به حقيم نه بر شاه و وزيريم

***
دست طمع از هر دو بريديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

***
اي همدم و همراز نبي در شب معراج

اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج

خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج

ما را به هوايت دل و دين رفت به تاراج

***
بس طعنه ز اغيار شنيديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

***
ما را ز ازل نام تو تا نقش جبين شد

از پرتو دل ديده ي ما نور ميبن شد

مهرت به دل سوختگان ماء معين شد

دل مخزن اسرار حق و عرش برين شد

***
ما بر در دل عبد عبيديم علي يار

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار

اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار

به بهانه سالگرد صادق هدایت

صادق هدایت (تولد:۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران، مرگ: (خودکشی با گاز) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجاره‌ای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس). نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.  هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعه ۸۵، در پاریس واقع است.

از کودکی تا آغاز جوانی
صادق هدایت در سن پنج سالگی با لباس سفید، همراه با خواهران، برادران و عمو زاده هایش در باغ پدربزرگ (نیر الملک).

صادق هدایت در سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملک (دختر عموی هدایت‏قلی‏خان، دختر حسين‌قلی مخبرالدوله) می‌باشد. جدّ اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و سه برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت. (از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخست وزیری را داشت. عیسی خان، سرلشگر و از رؤسای سابق دانشکده افسری بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند).

صادق هدایت در سال ۱۲۸۷ تحصیلات ابتدایی را در سن ۶ سالگی در مدرسهٔ علمیهٔ تهران آغاز نمود. در سال ۱۲۹۳ روزنامه دیواری ندای اموات را در مدرسه انتشار داد و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز نمود. ولی در سال ۱۲۹۵ به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در سال ۱۲۹۶ در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود، به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین سال صادق اولین مقالهٔ خود را در روزنامهٔ هفتگی (به مدیریت نصراله فلسفی) به چاپ رساند و بعنوان جایزه سه ماه اشتراک مجانی دریافت نمود. همچنین همکاری‌هایی با مجله ترقی داشت. صادق در همین دوران گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش مبنی بر ترک آن وقعی نمی‌نهاد. در سال ۱۳۰۳، در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانات و فواید گیاه‌خواری است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام «رباعیات خیام» (با کتاب «ترانه‌های خیام» اشتباه نشود) به همراه مقدمه‌ای مفصّل. در همین سال بود که صادق داستان «زبان حال یک الاغ به وقت مرگ» را در مجلهٔ وفا، سال دوم، شماره ۶-۵ منتشر کرد.

ادامه نوشته

مهدی اخوان ثالث

به دیدارم بیا هر شب


 

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند


 

دلم تنگ است.


 

بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند


 

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها


 

دلم تنگ است.


 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه


 

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال


 

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها


 

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .


 

.... شب افتاده است و من تنها و تاریکم .


 

و در ایوان من دیریست


 

در خوابند


 

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی


 

بیا ای مهربان با من !


 

بیا ای یاد مهتابی !

ناصر فیض در واکنش به خداحافظی علی معلم از دنیای شعر

بازتاب خداحافظي علي معلم از عرصه شعر در ميان شاعران/
فيض: آيا يك پهلوان از ميدان خداحافظي مي‌كند؟

خبرگزاري فارس: ناصر فيض گفت: استاد «علي معلم» پهلوان ميدان شعر است و حالا پهلوان مي‌خواهد از ميدان خداحافظي كند. واقعا نمي‌دانم! شايد شعر كمتر به اين مسائل خداحافظي و كناره‌گيري مربوط شود.


ناصر فيض در گفت‌و‌گو با خبرنگار فارس درباره حاشيه‌هاي اختتاميه جشنواره فجر و خداحافظي علي معلم دامغاني از دنياي شعر و شاعري و آيا اينكه دنياي شعر و شاعري بازنشستگي دارد يا نه گفت: به هر حال صلاح مملكت خويش خسروان دانند. استاد معلم پهلوان ميدان شعر است و حالا پهلوان مي‌خواهد از ميدان خداحافظي كند. واقعا نمي‌دانم. شايد شعر كمتر به اين مسائل خداحافظي و كناره‌گيري مربوط شود.
وي افزود: بايد ديد پشت اين قضييه چيست؟ و آيا اين قضيه و جمله آن قدر جدي است كه ايشان كاملا شعر را بوسيده و كنار گذاشته است؟

* اين شعر است كه شاعر را ول نمي‌كند

فيض در پاسخ به اين سئوال كه آيا دنياي شعر و شاعري بازنشستگي دارد يا نه اظهار داشت: هميشه شاعر سراغ شعر نمي‌رود بلكه گاهي اين شعر است كه شاعر را ول نمي‌كند. به همين راحتي شاعر نمي‌تواند بگويد شعر را ول كردم چون حساب كار هنري از غير هنري جداست. خود هنر نصف قضيه است. مگر مي‌شود يك شاعر از شرايط اطراف خود متاثر نشود و خلق اثر نكند؟
اين شاعر گفت: شايد هم منظور ايشان اين بوده كه من مشغوليات ديگري دارم و در سنگر ديگري فعاليت مي‌كنم و ديگر اصل قضه من و مشغوليت اول من شعر نيست.

* اين خداحافظي خيلي غيرمنتظره بود

ناصر فيض اظهار داشت: البته شاعران زيادي مثل بعضي از دوستان خودم را مي‌شناسم كه بعد از مدتي تصميم گرفتند شعر نگفتند اما اينكه كسي رسما بيايد بگويد از اين دنيا خداحافظي مي‌كنم بي‌سابقه و خيلي غيرمنتظره بود.
وي افزود: باز خداحافظي در دنيا ورزش سابقه‌اي دارد اما در شعر نه. البته درباره كارهاي بزرگ آدم‌هاي بزرگ بايد به بزرگي آنها توجه كرد. حتما صلاحي بوده كه ايشان چنين رفتاري داشتند.

علی معلم دامغانی با دنیای شعر و شاعری خداحافظی کرد


در اختتاميه جشنواره بين‌المللي شعر فجر مطرح شد؛

* علي معلم از عرصه شعر خداحافظي كرد*
اما از نكات جالب اين آيين پاياني سخنان علي معلم دامغاني رئيس فرهنگستان هنر بود كه همگان را شوكه كرد، دامغاني در سخنان خود كه پس از قرائت شعرش صورت گرفت، عنوان كرد: شايد شاعران در روزگاري سخناني مي‌گفتند كه به وقت خود زياده‌گويي بود، اما تاريخ نشان داد بسياري از رؤياهاي آنان تعبير شده است؛ اما بنده باور دارم وعده خداوند تعالي را درباره مردي و مردانگي شجاعاني كه در اين سرزمين هستند؛ محقق خواهد شد، حكمت رهبر فرزانه انقلاب و رياست جمهوري اسلامي ايران را كه از زبان ديگران فجر همه ايرانيان است؛ اما در اين سرزمين حتي يك قلم هم هنوز از كرامت او دفاع شايسته‌اي كه بايد، نكرده است.
وي افزود: ساليان درازي است كه بنده در سلسله اهل شعر خدمت مي‌كنم، اما امروز سرزمين ما مملو از شاعران جواني است كه فرصت از آنِ آنان است، بنده از اين رو با دنياي شعر خداحافظي مي‌كنم.
وي در خاتمه اين شعر را خواند و جايگاه را ترك كرد:
"رفتيم و عشق را به رقيبان گذاشتيم/ رفتيم و داغ بر دل هجران گذاشتيم/ در ما نبود طاقتي سوز و گداز عشق/ اين سوز و اين گداز به ايشان گذاشتيم "

شعری زیبا از رضی الدین آرتیمانی

الهی سوختم بی‌غم الهی

کرامت کن نم اشکی و آهی

چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان

شود دامان ازو رشک گلستان

چه آه آهی که چون از دل زند سر

بسوزاند دل یاقوت احمر،

دل بی‌عشق بر جان بس گران است

سر بی‌شور مشتی استخوان است

تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق

تو را حور و مرا گور و کفن عشق

ز عشق از هر چه برتر میتوان شد

خدا گر نه، پیمبر میتوان شد

اگر یزدان پاک از لات عشق است

جهان را قاضی الحاجات عشق است

نداند عقل راه خانهٔ عشق

که عقل کل بود دیوانهٔ عشق

خراب عشق آباد ی ندارد

بد و نیک و غم و شادی ندارد

نداند دوست از دشمن گل از خار

برش یکسان بود تسبیح و زنار

ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد

بجز خون جگر چشمم مبناد

مبادا مرهم داغم جز آتش

رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش

رهی معیری

 

 

 

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانهٔ سلطنتی اشتغال داشت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. رهی علاوه بر شاعری، در ساختن تصنیف نیز مهارت کامل داشت. وی در سالهای آخر عمر در برنامهٔ گلهای رنگارنگ رادیو در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از آن جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن چهلمین سالگرد انقلاب اکتبر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگربار در سال ۱۳۴۵، عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر وی بود. رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در بیست و چهارم آبان سال ۱۳۴۷ شمسی پس از رنجی طولانی از بیماری سرطان معده بدرود زندگانی گفت و در مقبرهٔ ظهیرالدولهٔ شمیران به خاک سپرده شد.

 

حدیث جوانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

شعر چینی

زشت است اینکه گیره سر از چین بیاوریم
کبریت های بی خطر از چین بیاوریم

آورده ایم هرچه شما فکر می کنید

چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

هرچند توی کشور ایران زیاد هست

ما می رویم گورخر از چین بیاوریم

آورده ایم ما نمک از ساحل غنا

پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

هی نیش می زنند و عسل هم نمی دهند

زنبورهای کارگر از چین بیاوریم

حالا که خشگلان همه رقاص گشته اند

صد واجب است شاه فنر از چین بیاوریم

خشکیده است پس بدهینش به روسیه

دریای خشگل خزر از چین بیاوریم

تا اینکه جمعیت دو برابر شود سریع

باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

حالا که نیست کار بزان پای کوفتن

ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند

باید گدا و دربه در از چین بیاوریم

گویند سرّ عشق نگویید و نشنوید

ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم


شعر بی نظیر سهراب

شت هایی چه فراخ

كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد
در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند

شعر فریدون مشیری

بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

شور آتش

 آتش.gif

آشنایی با اوزان عروضی فارسی

اوزان عروضی

عروض:
عروض بر وزن فعول ، کلمه ای است که در معنی اسم مفعول به کار می رود و شعر را بر آن عرضه کنند تا موزون و ناموزون از هم بازشناخته شوند. عروض یکی از علوم ادبی است که موضوع بحث در آن وزن شعر می باشد.
چنان که گفتیم از لوازم شعر فارسی ضرب و آهنگ می باشد و بدون ضرب و آهنگ که مندرج در وزن و در ساختار شعر است، شعر واقعیت خود را از دست می دهد.

واج:
کلمه از بخش های کوچک تری به نام حرف تشکیل می شود. در شعر سنتی ما، بر خلاف قافیه، در وزن شکل ملفوظ حرف اهمیت دارد که به آن واج می گویند.
به عنوان نمونه خواهر به صورت خاهر خوانده میشود
واج به دو قسمت تقسیم می شود : صامت و مصوت

مصوت های زبان فارسی به دو گروه کوتاه و بلند تقسیم می شوند:
مصوت های کوتاه که همان« –َ » ، « –ِ »، « –ُ » به عنوان مثال : دَر، بَر، سَر
ومصوت های بلند : « آ » ، « او » ، « ای» به عنوان نمونه : را ، بو
و صامت ها که در زبان فارسی 23 صامت داریم:
ء (= ع) ، ب ، پ ، ت (= ط) ، ث (= س، ص) ج ، چ ، ح (= ه) ،خ ، د ، ذ (= ز، ض ، ظ) ر ، ژ ، ش ، غ (= ق) ف ، ک ، گ، ل ، م ، ن ، و ، ی

هجا:
هر هجا عبارت است از تلفظی که با هر ضربه ریه، از دهان ما خارج می شود.
(همان بخش کردن در دبستان)
اگر حرف«ب» و «ر» به هم پیوسته شوند کلمه«بر» را ایجاد می کنند. پیداست که بیان این کلمه مستلزم اختلاط مصوت با آن است. به این ترتیب«بر» به صورت کلمه قابل بیان نیست مگر آن که مصوتی بر آن وارد شود، مثلا بَر. پس آوا و سکون در کلماتند که باعث خوانده شدن آنها می گردند و مجموعه ترکیب یک مصوت با یک یا دو یا سه صامت را هجا می نامند.

انواع هجا در زبان فارسی:
تعداد هجاها در هر کلمه مساوی با تعداد مصوت ها می باشد. هجاهای فارسی سه نوع است.

نوع اول : هجای کوتاه
علامت : U
صامت + مصوت کوتاه. مانند: دَ ، بِ ، وَ

نوع دوم : هجای بلند
علامت : –
حالت اول : صامت + مصوت بلند. مانند: سی، یا
حالت دوم : صامت + مصوت کوتاه + صامت. مثال: مُد، فَر

نوع سوم : هجای کشیده .
علامت: U– ( معادل یک هجای بلند سپس یک هجای کوتاه )
حالت اول : صامت + مصوت کوتاه + صامت + صامت. مثال: بُرد، خـِشت
حالت دوم : صامت + مصوت بلند + صامت. مثال: یاد، سیب، بود
حالت سوم : صامت + مصوت بلند + صامت + صامت . مثال: تافت . ریخت . سوخت

معمولا یک هجای بلند با دو هجای کوتاه برابر است. اما عامل دیگری که دخیل در کمیت هجایی
است، تکیه می باشد که سب قوت و ضعف اصوات می گردد و بر وزن تاثیر می نهد.


برای به دست آوردن وزن یک شعر باید 4 مرحله را به ترتیب زیر گذراند:


ادامه نوشته