یغمای خشتمال نیشابوری را بیشتر بشناسیم
سخن اول: اشارهای بر زندگی و آثار یغما
تولد: 20 دي ماه 1302، دهكده صومعه، از توابع نيشابور.
درگذشت: 2 اسفند 1366، نيشابور.
حيدر يغما، در سنين نوجواني به كار خشتمالي پرداخت و به سبب دايرهی علاقه به شعر و شاعري به حفظ كردن اشعار پرداخت. او پس از انجام خدمت وظيفه، به دهستان خود در حومهی نيشابور باز ميگردد و همانجا به كار گل و خشت مالي ميپردازد.
وي در سي سالگي، از طريق رفتن به جلسات آموزش قرآن به سوادآموزي پرداخت و طي مدت شش ماه، قرآن را فراگرفت و در خلال همين مدت به فراگيري خواندن و نوشتن فارسي نيز كمر همت بست. در سال 1349 اشعار مذهبي خود را در كتابي موسوم به «اشك عاشورا» به چاپ رساند و در همان سال نيز مجموعه «رباعيات» خود را منتشر كرد.
يغما، اشعار خود را غالبا در قالب هاب غزل، مثنوي و قصيده ميسرود. پس از انقلاب اسلامي، كتابي تحت عنوان «سيري در غزليات حيدر يغما» با مقدمه عباس خيرآبادي توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور در سال 1365 به چاپ رسيد. پيكر وی را در زمين وسيعي كه بين آرامگاه خيام و عطار است، به خاك سپردند.
سخن دوم: يغما، شاعر خشتمال نيشابوري
من يكي كارگر بيل به دستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامــــم مكنيد
بيش از 10 سال است كه يغما در نيشابور زندگي نميكند و در هيچ جاي ديگر اين دنيا هم زندگي نميكند. امروز اگر بخواهي او را ببيني با تمام كوشش نبوغ بشري، باز هم كار به جايي نميرسد. يغما 16 سال است كه روي در نقاب خاك در كشيده، حيدرش ميگفتند و خشتمال بود، مرد بود و آزاده. در تمام روزهاي زندگيش كار كرد و در تمام ايام حياتش شعر گفت.
او در جايي ميگويد:«من از همان روزهاي كودكي كه بزرگترهاي صومعه در شبهاي بيپايان زمستان، دور كرسي، شاهنامه و امير ارسلان ميخواندند، با لذت و ولع گوش ميدادم. شايد ميدانستم شعر در خونم ميجوشد».
از آن روزها تا دوم اسفند 1366 هجري شمسي، حتي يك بار، نام قدرت، نزاع و خشم را نبرد و حتي يك نظر، چشم از فقر برنداشت. آخرين شب عمرش را زير يك سقف چوبي و در ميان ديوارهاي گلي كه با خشتهاي خودش سامان گرفته بود، خوابيد و چنان آرامشي در درون داشت، كه خوابش تا ابد خواهد پاييد.
در جاي ديگر ميگويد: «نام شناسنامه من «يغما» است. اما مردم هنوز اين را باور نكردهاند. گمان ميكنند تخلص من است. مردم در بسياري از موارد گمان ميكنند، مردماند ديگر!»
تحقيقا هيچ آدمي از ديدنش، جسارتش، محبتش و خشتش پي به شعرش نميبرد، اما از شعرش همه اينها برميآيد. در طول 20 سال كه عقل داشتم، ميديدمش و ميشناختمش، از هيچ انساني بد نگفت و هيچ حيواني را آزار نداد. آدمها، انسانها، حيوانها، هر كدام در جاي خود بودند، همه در جاي خود.
حيدر فرزند محمد و كشور يغما، از مهاجران كوير يزد –خور و بيابانك- بود كه دو نسل پيش از حيدر، براي زيارت امام هشتم (ع) به مشهد آمدند و در بازگشت، در ماندند. هر طايفه يه گوشهاي رفت و خانواده حيدر بيگ در صومعه مسكن گرفت.
حيدر، پس از تولد تا 30 سال، آدم خاصي نبود. شايد اصلا آدمي نبود. بچهاي فقير، كودكي شرور، نوجواني نا آرام و عاشقپيشه. جواني كنجكاو، بيسواد و باز هم عاشق، مردي در آستانه نيمه عمر.
هنوز هم به درستي نميدانم يغما چگونه يكباره آن همه خواندن آموخت و تا آن حد –نه فيلسوف بشود- به برخي رموز و دقايق ادبي، تاريخ ادبيات، علوم ديني و قرآن پيبرد. آنچه از خودش شنيدهام اين است كه اين يك روند تدريجي و بطئي بود و در طول ده پانزده سال از «آب، بابا» به سرايش شعر رسيد. مادرم اما اعتقاد ديگري دارد و چون با او ميزيسته، نميتوان يكسره اعتقادش را انكار كرد، اگر چه كاملا هم پذيرفتني نيست.
او ميگويد:«پدرت خواب نما شد. او هيچ نه ميدانست. نه ميخواند، و يكباره ...»
(همسر يغما) سالها قبل از مرگش به ديگران گفته بود كه حيدر از سربازخانه براي او نامه مينوشته و ميفرستاده.
و هر چه جستجو كردم كمتر به نتيجه رسيدم. نظر من همان است كه از يغما شنيدم. كوشش سالها، قريحه ناب، و خواهش بيانتها در دانستن، به اين كار استوارش كرد.
بايد در حدود 40 سالگي، اولين ابياتش را سروده باشد و آخرين شعرش را دو سه روز قبل از مرگ. 24 سال و ميگفت كه 40 هزار بيت شعر دارد. هرگز اين گفتهاش را نيازمودم و اشعارش را نشمردم. و آنچه از اين 40 هزار بيت، شعر بشودش ناميد، آنقدر است كه 40 ساعت مدام طول ميكشد بخواني و بفهمي.
بيشترين سطور زندگيش را در عشق نوشته و در سياست، هيچ نگفته است. اما همانگونه كه هر انساني –حتي شاعر هم نباشد- از هر دري سخن ميگويد، اين آشفته فقير و آزاد نيز در همه مقوله، سخن دارد.
سبك اشعارش به تعبير ادبي، سهل و ممتنع است و به روايت عوام، همهفهم. به احتمال قوي نميتوانست مشكلسرايي كند، هر چند از اين كار، نفرت هم داشت. من ميگويم و هيچ استبعادي هم ندارد كه غلط كنم –سوادش محدود بود و دانشش محدودتر. يادداشتهايي در نجوم دارد كه فكاهيانه است. شايد هم به قول خودش پانصد سال ديگر آنها را بايد فهميد. حرف اضافي در اين بابها زياد داشت، اما، خوب شعر ميگفت، مهربان بود، از آدميت نصيبي برده بود. به هر كه اهل كار نبود –و عمدتا كار يدي- دشنام ميداد و قيد دنيا را زده بود، وقتي مادرش را ميديد، از ياد گذشتهها به سختي ميگريست و از رنج و فقر بيحد خالي سفرگان، بس شكوه داشت.
يغما را هر كه يك بار ميديد و مينشست، هرگز رهايش نميكرد، و از يك بار بيشتر هر كه، شعرش را ميشنيد و كورفهمي داشت –اگر هم اولين بارش بود- عاشق ميشد.
«من» اضافه ميكنم: عشق يغما زميني بود. اما معشوقهاش خاص نبود. در فرهنگ ما معشوقهاش يافت نميشد. نه دختران شاهنامه بود كه از ديوار قصر با گيسو بالايشان بكشند، نه از ناپيداي خواجه عبدالله خط ياد گرفته بود، نه بر باريكههاي تخيل صائب نشسته بود و نه از نكبت ايرج ميراثبر بود.
زن بود، اما، زن بود!
اگر تكههاي چهرهاي را كه يغما در هزاران بيت، شكسته و ريخته، بند زنيم و كنار هم، بچينيم، روي فرشته ميبينيم، يادهاي فراقش را اگر يك كاسه كنيم، تا هجر عرفاني فاصله چنداني نداريم، و گيسوان و لب دلبرش فقط شبيه آدمي است.
ميگويد:«يك روز از كنار خانهاي مي گذشتم. بيل يك دست. قالب خشت دست ديگر. لباسهايم خاك بود. خب، من خشت ميماليدم. همهاش در خاك زندگي ميكردم ... صداي خواندن قرآن شنيدم. داخل شدم. بيل و قالبم را تكيه ديوار حياط، در اتاق جا نبود. تا قاري بيايد جوانترها به خود بودند.
{مي خندد:}
- فقط جاي قاري خالي بود و من چه ميدانستم. رفتم و همانجا نشستم. خنده كه زياد بود! يكي آمد و با عصا شانهام را خاراند: «هي بلند شو برو مردكه نكبت! اين چه وضع سر و لباس است؟» مرا راند و بيرون آمدم. جسارت كردم دوباره برگشتم. نشستم. اين بار كنار در، و سه سال بعد همان قاري يك روز گفت ملا حيدر! يكي از دورههايت را به ما بده، مرد حسابي ما رفيقيم!»
قرآن را آموخت. و ميگفت كه فارسي را از كتاب اكابر شروع كرده و تخته سياهش تابلو سردر مغازهها و قوطيهاي سيگار بوده و بعد كار خشت، كتابخانه ملي و بعد، يكسره بيابان.
اينها را نميگويم كه فردا از يغما بتي بسازند و هاتف خطابش كنند، يا مجنوني كه همان خشت هم سرش را زياده باشد، ميگويم كه بدانند من اينگونه ميپندارم كه يغما آدم بود، اگر چه خودش از اين داعيه خيلي دور بود. بيابانها و دشتها هم هيچ وقت از او شكوه نكردند، كه يغما پايدارترين رفيق راه بود و ديرپايترين رفيق شبهايشان، درختها هم از او كينه ندارند، كه او خيليهاشان را آب و كود داد. گلهاي وحشي هم به او دشنام نميدهند، كه او مهربان در ميانشان شبهاي بسياري را غنوده بود و به ستارگان آسمان نيشابور چشم دوخته بود. با هيچ چيز به اندازه بيابان، انس نداشت و هرگز از شبگردي خسته نميشد. شعرهايش سراسر ستايش شب است و تنهايي و سكوت و بيابان. اين روستاييزاده، كه از صومعه بيرون آمد وقتي كودك بود، شصت و چهارمين سال زندگيش را در خانهاي كه با خشت دست خودش ساخته بود در حاشيه جاده تهران و در كنار راه روستاي زادگاهش سپري كرد و در ميانه اين شش دهه، چنان تحولي در معناي زندگي و ادبيات و در پيوند انسان و معنويت ايجاد كرد كه ابعادش تا هر گاه كه دفتر ادبياتش زنده باشد و تا هر گاه سنگ مزارش پايدار، در حافظه نقاد بشريت، پرصلابت و استوار، همچون بينالود، ميماند.
نان اگر بردند از دست تو، نـــــــــــــان از نو بساز
جان اگر از پيكرت بردند، جــــــــــــــان از نو بساز
آب اگر بر روي تو بستند بي باكان دهـــــــــــــــر
تو ز اشك ديدگان، جـــــــــــــوي روان از نو بساز
سركشان را رسم خانه سوختن آســـــــــان بود
تا تو را دست است در تن، خانمـــــان از نو بساز
خستگان را رسم و راه باختــــــــــــــن بود از ازل
گر جهان تو برند از كف، جهـــــــــــــان از نو بساز
خيره سرها را، سري باشد به ويــــــران ساختن
گر كه ويران شد، به رغم سركشـــان از نو بساز
شكوه ات از آسمـــــــــان بي جا بود اي آدمي!
تو خداوند زميني، آسمــــــــــــــــــان از نو بساز
كيست خورشيـــــــد فلك تا بر تو صبحي بردمد؟
خود بكوش و مطلعي بهتـــــــــر از آن از نو بساز
شعر اگر شعر است و بر دل مي نشيند خلق را
گـــر زبانت لال شد يغمـــــــــــا! زبان از نو بساز
سخن سوم: یغما، ستيز با خويشتن و جهان
شاعر، جدالي است در خويشتن، با خويشتن و جهان.
در مصاف با خويشتن با جهان سر جنگ دارد و در نبرد با جهان با خويشتن ميستيزد.
شعر اعلام اين ستيز است نه حاصل آن، چرا كه انسان متوقف نيست تا در ستيز خويش به حاصلي برسد.
انسان، حادثهاي است كه هيچگاه كاملا اتفاق نميافتد و مرگ پايان اين حادثه نيست؛ ناتمام ماندن آن است.
آنها كه ميكوشند تا انسان را به حدودي محدود كنند، سعي دارند تا براي اين ستيز، قالبهايي بيابند و آن را با آنچه كه اتفاق افتاده است، بسنجند؛ حال آنكه ستيز، خود قالب ميآفريند. همه قالبها در صورتي كه حامل گزارش ستيزي راستين باشند شعرند، و گرنه هيچ قالبي شعر نيست.
يغماي خشتمال نيشابوري از آن گروه شاعراني است كه به جاي معماري كلمات و تلاش در جهت پيشبرد هندسه شعر خويش، با ستيزي راستين، معماري عواطف خود را اعلام ميدارد و بيباكانه در زبان رخنه ميكند. شاعر كلاسيك فراوان است، اما ستيزهگر جرأتمند كم ظهور كرده است. و در اين ميان حيدر يغما، از دل به دريازدگاني است كه هيچ رسميتي براي شعر و زبان قائل نيست و اين كار را نه به خاطر گريز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام ميدهد، بلكه براي دور ماندن از توقف است كه مرتكب چنين رخنه و رسوخي ميشود. انسان شاعر، اگر نه در عرصه عمل، در عالم خيال و در خانه زبان بايد جرأتمندترين مردم زمانه خود باشد. مواجهه با چنين مضموني، رويارويي با هيچ واژهاي و غرق شدن در هيچ گردابي از گردابهاي زبان نبايد او را وحشتزده كند. چنين شاعري كه در روزگار ما به ندرت يافت ميشود، هيچ گاه مضامين خود را صيقل نميدهد، كلمات خود را برنميگريند، و تا كشاكش و جدالي بدوي و عتيق در اعماق ذهن و ضميرش اتفاق نيفتاده است، خود را براي اعلام آن آماده نميكند.
حيدر يغما زحمتكشي است با سواد اندك و مصيبت بسيار، دانش ادبي وي ناچيز است، اما خرد دردمندانهاي دارد كه در كمتر شاعري ميتوان سراغ گرفت.
ناصح به آستانه دانش كشد مرا
من خاكبوس هيچ آستان نيم
باشد گواه، آبله دست من كه من
دانش نهاده در گرو آب و نان نيم
يغما مردي است كه در گريز از جهان هياهوي امروز، با وقوف كامل به زندگي فقيرانه خويش، نه تنها در صدد به چنگ آوردن فراغتي آلوده به رفاه نيست، بلكه درد بيشتر ميطلبد و سرگرداني بيشتر؛ و به نحوي مرموز دريافته است كه كمال انسان، اعتراف به نقص است، يا اعتراف به چيزي كه انسانِ خود گم كردهي امروز آن را نقص ميشمارد. در اين راستا، يغما، فقر خود، نازيبايي، رسوايي و به ديوانگي متهم بودن خود را اعلام ميكند، اما از آنها طرحي ناتوان ارايه نميدهد؛ بلكه آنها را توانمندي و ابزار ستيز خويش ميشمارد:
من يكي كارگر بيل بدستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامم مكنيد
بگو كه نامه ي يغماي خشتمال است اين
به روز خواندن اين شعر، اگر كسي پرسيد
نگار زشتيِ يغما ز ياد خواهد بُرد
به روز وصل، ز بس شيوه ي سخن زيباست
يغما تنها شاعر كهنسرايي است كه مدح هيچ حاكمي را در دفترش نميتوان يافت. او مديحهگوي غرور و همت خويشتن است، همت و غروري كه ريشه در جنوني كبريايي دارد:
مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من
همتي اي مرگ تا از دل خروشي بر كشم
كين فضا تنگست بهر عرصه ي جولان من
آه را نازم كه چون از سينه بيرون مي شود
مي زند آتش به بنياد سر و سامان من
اشك را نازم كه چون از ديده بيرون مي جهد
عالمي را مي كند طوفاني از باران من
آنقدر داغم كه گر خنجر نهي بر گردنم
جاي خون آتش فرو مي ريزد از شريان من
دوستان را صحبت نان من است اندر ميان
دشمن است آنكس مي گويد سخن از نان من
من براي نان به يزدان هم نمي آرم نياز
اين من و اين پينه هاي دست من برهان من
بي تامل خانه بر فرقش فرو مي آورم
گر گذارد نعمت دنيا قدم بر خوان من
كلبه اي دارم زمشتي گل كه كاخ خسروان
سر فرود آرد به قصر بي در و دربان من
خانه ي من خانه ي عشق و صفا و راستي است
نان عبرت مي خورد از خوان من مهمان من
جان خود را ميكشم از قالب پيكر برون
سستي اگر ورزد ميان پيكر من جان من
ناجوانمردم گر از كوي فقيران پا كشم
گر درآيند اختران چرخ در فرمان من
پشت مي مالم گهِ خارش به ديوار ضخيم
تا نخارد به منت پشتم انگشتان من
عمر من پنجاه و سه سال است و مغرورم هنوز
تا كجا پايان پذيرد شور بي پايان من
شاعري ناشاعرم مي خواند، ني، من شاعرم
مدّعي بيهوده مي كوشد پي نقصان من
يغما را چه شاعر بدانند و چه ندانند، شاعر است. اما آنچه كه اين شوريده سر خاك نيشابور را متمايز ميكند، شعر او نيست؛ آزادگي اوست.
يغما تأويلي عميق و عتيق از آزادگي عرضه كرده است:
«لذت بردن از تراژدي خويش»
يغما در معرفت خود، آزادي را در گردن نهادن به تقدير ميداند، آنچه كه به ديده پديدار است مهم نيست. به قول نيچه ي دردمند: «اهميت در نگاه توست». يغما براي نگاه خود بيشتر از آنچه كه در پيش چشم دارد و آنچه كه ديگران ميبينند اهميّت قائل است. و بدين سبب متهم به خودپرستي است.
يغما شاعر بنيادهاست. بنيادهايي كه در جهان امروز، سخت بيبنياد ماندهاند. آزاد زيستن، شرافتمند زيستن، به دور از دريوزگي زيستن، دردمند زيستن، و مهمتر از همه، عاشق زيستن:
اي دل سخن ز عشق به خلق جهان مگو
با مردگان گور احاديث جان مگو
يغما با جهان پنجه در پنجه كرده است و به مماشات زندگي نميكند. از اينرو آنان كه غروري پايمالشده دارند و با فروتني ناگزير، خو كردهاند، نميتوانند گردنكشي و خيرهسري يغما را تحمل كنند و يغما بيتوجه به ديگران در پرتو جهانسوزي غرور، معرفت غريب خود را دنبال ميكند:
نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمي گنجم
شنا بايد در اقيانوسم اندر گل نمي گنجم
زباني آسماني دارم امّا كس نمي فهمد
حديث قدسم اندر گوش هر غافل نمي گنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني
عجب نبود كه در انديشه ي جاهل نمي گنجم
نه در محفل ندارم جاي و ويران مسكنم، جانا!
فروغي دارم اندر دل كه در محفل نمي گنجم
بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آري
ميان شهر در غوغاي بي حاصل نمي گنجم
كشم رخت سفر سوي سراي ديگري زيرا
جهان تنگست و من شيدا، در اين منزل نمي گنجم
نگارم گفت بيرون كردم از دل عشق يغما را
بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمي گنجم
در روزگار ما، شاعران، در جستجوي سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتادهاند و از شعور نيز؛ عقل آنان عقل شاعران نيست، عقل دلالان و كاسبان است، و نوادري چون يغما كه نه سبك ميشناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل ميفهمند، نه ايماژ و آبسترهسازي و نه روشنفكري و آوانگاردبازي، بشارتدهندگان اين اشارتند كه شعر جوششي است كه در جان جنونمندش بايد جُست؛ و براستي اگر نبود اين جنون، چگونه يك خشتمال ميتوانست حضور خود را با چنين كبريائي اعلام كند:
تنم در وسعت دنياي پهناور نمي گنجد
روان سركشم در قالب پيكر نمي گنجد
مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نمي گنجد
مرا خواب آنزمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرمي بستر نمي گنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نمي گنجد
نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نمي گنجد
منابع این نوشتار:
· سخن اول: آقا شيخ محمد، مريم؛ نوري نشاط، سعيد، «گلزار مشاهير؛ زندگينامه درگذشتگان مشاهير ايران 1358-1376». تهران: نشر زيتون، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ايران، 1377، ص239-240.
· سخن دوم: يغما، ابوالفضل، «يغما، شاعر خشتمال نيشابوري». ماهنامه جاده ابريشم، ضميمه شماره 57، مردادماه 1382، ص196-197.
· سخن سوم: مير شكاك، يوسفعلي، «ستيز با خويشتن و جهان». تهران: برگ، 1369،ص63-69.
گردآوری و تدوین:
· ققنوس شرق، وبنوشت «ابرشهر»، (abarshahr.blogfa.com)، 09/10/1384.









امشب دلم آرزوی تو دارد.