لیلی مجنون نظامی

که دولت در زمين گنجي نهان کرد
فرنگيس اولين مرکب روان کرد
زمين را باز کرد آن گنج برداشت
از آن دولت فريدوني خبر داشت
به بازي بود در پائين سروي
سهيل سيمتن گفتا تذروي
تذرو نازنين را کرد نخجير
فرود آمد يکي شاهين به شبگير
که عنبر بو گلي در باغ بشگفت
عجب‌نوش شکر پاسخ چنين گفت
ربود آن عنبرين گل را به منقار
بهشتي مرغي آمد سوي گلزار
که ما را بود يک چشم از جهان باز
از آن به داستاني زد فلکناز

ادامه نوشته

سیف فرغانی

اي بدل کرده آشنايي را
برگزيده ز ما جدايي را
که ببرند آشنايي را
خوي تيز از براي آن نبود
که تصور کند رهايي را
در فراقت چو مرغ محبوسم
بي تو مر ديده‌ي سنايي را
مژه در خون چو دست قصاب است
همچو پروانه روشنايي را
شمع رخساره‌ي تو مي‌طلبم
ذره‌اي اين دل هوايي را
آفتابي و بي تو نوري نيست
برگ گل دفع بي‌نوايي را
عندليبم بجان همي جويم
ترک کردم سخن سرايي را
بي‌جمالت چو سيف فرغاني
چاره وصل است بي‌شمايي را
چاره‌ي کارها بجستم و ديد

عشق یعنی.....!!!!!!!!؟

قسمت اول از مجموعه مقالات: عین‏شین قاف در بیان ماهیت عشق  در ادبیات

مقدمه:

  1. ادبیات غنایی در هر فرهنگی بی‏شک نماینده نمایش احساسات انسانی و علایق بشری است در این نوع ادبی سعی بر معرفی جنبه‏های برتر و یا تبین ضعف‏های عاطفی انسان است و هدف تربیت  فکر مخاطب برای انتخاب درست یا تعیین ارزش اقدامات انسانی براساس اهداف والای بشری و یا صرفاً نقل احوالات متفاوت است.
  2. غرض هر چه باشد وجه مشترک موضوعات غنایی را همیشه در بر دارد و آن «عشق» است. عشق در فرهنگ شرقی هدیه‏ای الهی و گنجینه‏ای فرابشری تلقی می‏شود که تنها بعضی از افراد به واسطه «صدق باطن» توان توشه برداشتن از آن‏را دارند و دیگران راه را گم می‏کنند و عشق را تباه . در فرهنگ غربی کمتر به جنبه‏های اللهی عشق توجه می‏شود اما این مانع از آن نیست که آنرا مقدس بدانند و برایش فداکاری کنند. نویسندگان و متفکران ایرانی نیز در طول تاریخ، سیر تفکر درباره عشق را، با مصادیق آن به زیبایی نشان داده‏‏اند و حرکت را از عشق‏های خاکی تا شیفتگی های افلاکی روایت کرده‏اند و حسن و قبح آنرا موشکافانه نگاشته و سروده‏اند. به هر تقدیر شاید هیچ کدام ما هرگز در موقعیت‏های حماسی که در قالب داستان‏های ادبیات حماسی روایت می‏شود قرار نگیریم اما کمتر کسی از ما هست که موقعیت‏های عاطفی روایت شده در متون غنایی و عرفانی را تجربه نکرده باشد یا ندیده باشد و یا نخواهد که تجربه کند یا ببینید. از این رو در این مقالات با نام « عین ‏شین تاف»  سعی بر آن است تا نظرات اندیشمندان و شاعران ایرانی و حکمای قدیم را در باب عشق گردآوریم تا نکاتی که شاید به آن کمتر توجه می‏شود باز مدنظر قرار گیرد و از سوی دیگر  ابعاد این درد مشترک تاریخی نیز بیشتر برای کسانی که خود را صاحب تمامی آن می‏دانند آشکار شود!
ادامه نوشته

داستان زیرپوش نوشته شیوا ارسطویی

زیرپوش

 

 

در آپارتمان طبقه آخر زندگی می‏کند. ساختمان آسانسور ندارد. از شش سال، سه ماه هم بیشتر بود که ندیده بودمش. پیغام فرستاد بروم دیدنش. طبقه اول، همسایه قدیمی‏اش در آپارتمان را باز کرد، نگاه انداخت به من و در را بست. طبقه دوم، جلو در کوچک آپارتمان، سه چرخه زرد بچه‏گانه، سر و ته افتاده بود کنار دیوار. بوی سبزی سرخ شده از طبقه سوم شروع شد. به طبقه چهارم که رسیدم به نفس نفس افتادم. ایستادم. جلو در نیمه‏باز، کفش‏های کهنه و پاشنه خوابیده، لا به لای لنگه دمپایی‏‏های پلاستیکی، نگاهم می‏کردند‏. هیچ کدام از کفش‏ها بچه‏گانه نبود. نشستم روی پله اول تا شاید از در نیمه‏باز کسی لیوانی آب یخ تعارفم کند. چشمم افتاد به دیوار رو به رو. تابلوی اعلانات ساختمان پر بود از قبض‏های آب و برق و تلفن. با سوزن ته گرد چسبانده بودند به مخمل کهنه و سبز تابلو. ایستادم جلو تابلو. نگاه کردم به اسم‏های روی قبض‏ها. دستم را بردم طرف قبض تلفنی که به نام او آمده بود. دستم را کشیدم عقب. یادم افتاد که باید گلی شیرینی‏‏یی چیزی می‏گرفتم دستم و می‏آمدم. از این قبیل کارها خوشش می‏آید. اول برانداز می‏کند ببیند جنس چیزی که گرفته‏ای دستت و براش آورده‏ای مرغوب هست یا نیست. اگر نباشد از دستت نمی‏گیرد تا خودت بگذاریش روی میزی جایی. به یک نگاه تند از همه چیز سر در می‏آورد. از رنگ روسری‏ات گرفته تا بلندی شلواری که پات کرده‏ای. به محض این که روپوش و روسری‏ات را در بیاوری، چشم می‏اندازد و چشم بر می‏دارد. می‏دانی که در همان یک لحظه رنگ پوست و طوق زیر چشم و گودی گونه‏ات را همراه اندازه‏ آرایشی که کرده‏ای فهمیده. فهمیده که دستی به موهای زیر ابروهایت برده‏ای یا نه. حواسش هست لباسی که زیر روپوش پوشیده‏ای بدن‏نما نباشد که اگر باشد بگوید: "دوباره زده بالا تو این سن و سال هار شده!" همیشه یکی از این جمله‏ها در آستینش دارد که بپراند، روش را برگرداند تا در صورت لزوم، برداشت تو را از کنایه‏اش انکار کند: "... ای بابا چه بدبین شدی..."


ادامه نوشته

حلول ماه مبارک شعبان مبارک باد

گلایه‎ای از دل

امام زمان علیه السلام

گلایه‎ام ز دلی هست كه بی تو مضطر نیست

دو چشم بی هنری كه بدون تو، تَر نیست

گلایه‎ام ز زبانی كه بی حیا گشته

و گوش‎ها كه برای گناه‎ها كَر نیست

گلایه‎ام ز محبین مدعی چو من است

كه با زیادی ما، غربت تو كمتر نیست!

هزار داد زدیم ادعای حب تو را

به پیش تیغ ولی یك خبر ز حنجر نیست

همیشه بانگ بلا، هر زمان چو كرب و بلا

و اقتدای جوانی‎مان به اكبر نیست

عجیب نیست چرا پشت پرده‎ای آقا

ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست

اگر كه غیبتتان گشته است طولانی

گلایه‎ام ز دلم هست كه بی تو مضطر نیست