سیف فرغانی
عشق یعنی.....!!!!!!!!؟
قسمت اول از مجموعه مقالات: عینشین قاف در بیان ماهیت عشق در ادبیات
مقدمه:
- ادبیات غنایی در هر فرهنگی بیشک نماینده نمایش احساسات انسانی و علایق بشری است در این نوع ادبی سعی بر معرفی جنبههای برتر و یا تبین ضعفهای عاطفی انسان است و هدف تربیت فکر مخاطب برای انتخاب درست یا تعیین ارزش اقدامات انسانی براساس اهداف والای بشری و یا صرفاً نقل احوالات متفاوت است.
- غرض هر چه باشد وجه مشترک موضوعات غنایی را همیشه در بر دارد و آن «عشق» است. عشق در فرهنگ شرقی هدیهای الهی و گنجینهای فرابشری تلقی میشود که تنها بعضی از افراد به واسطه «صدق باطن» توان توشه برداشتن از آنرا دارند و دیگران راه را گم میکنند و عشق را تباه . در فرهنگ غربی کمتر به جنبههای اللهی عشق توجه میشود اما این مانع از آن نیست که آنرا مقدس بدانند و برایش فداکاری کنند. نویسندگان و متفکران ایرانی نیز در طول تاریخ، سیر تفکر درباره عشق را، با مصادیق آن به زیبایی نشان دادهاند و حرکت را از عشقهای خاکی تا شیفتگی های افلاکی روایت کردهاند و حسن و قبح آنرا موشکافانه نگاشته و سرودهاند. به هر تقدیر شاید هیچ کدام ما هرگز در موقعیتهای حماسی که در قالب داستانهای ادبیات حماسی روایت میشود قرار نگیریم اما کمتر کسی از ما هست که موقعیتهای عاطفی روایت شده در متون غنایی و عرفانی را تجربه نکرده باشد یا ندیده باشد و یا نخواهد که تجربه کند یا ببینید. از این رو در این مقالات با نام « عین شین تاف» سعی بر آن است تا نظرات اندیشمندان و شاعران ایرانی و حکمای قدیم را در باب عشق گردآوریم تا نکاتی که شاید به آن کمتر توجه میشود باز مدنظر قرار گیرد و از سوی دیگر ابعاد این درد مشترک تاریخی نیز بیشتر برای کسانی که خود را صاحب تمامی آن میدانند آشکار شود!
داستان زیرپوش نوشته شیوا ارسطویی
زیرپوش
در آپارتمان طبقه آخر زندگی میکند. ساختمان آسانسور ندارد. از شش سال، سه ماه هم بیشتر بود که ندیده بودمش. پیغام فرستاد بروم دیدنش. طبقه اول، همسایه قدیمیاش در آپارتمان را باز کرد، نگاه انداخت به من و در را بست. طبقه دوم، جلو در کوچک آپارتمان، سه چرخه زرد بچهگانه، سر و ته افتاده بود کنار دیوار. بوی سبزی سرخ شده از طبقه سوم شروع شد. به طبقه چهارم که رسیدم به نفس نفس افتادم. ایستادم. جلو در نیمهباز، کفشهای کهنه و پاشنه خوابیده، لا به لای لنگه دمپاییهای پلاستیکی، نگاهم میکردند. هیچ کدام از کفشها بچهگانه نبود. نشستم روی پله اول تا شاید از در نیمهباز کسی لیوانی آب یخ تعارفم کند. چشمم افتاد به دیوار رو به رو. تابلوی اعلانات ساختمان پر بود از قبضهای آب و برق و تلفن. با سوزن ته گرد چسبانده بودند به مخمل کهنه و سبز تابلو. ایستادم جلو تابلو. نگاه کردم به اسمهای روی قبضها. دستم را بردم طرف قبض تلفنی که به نام او آمده بود. دستم را کشیدم عقب. یادم افتاد که باید گلی شیرینییی چیزی میگرفتم دستم و میآمدم. از این قبیل کارها خوشش میآید. اول برانداز میکند ببیند جنس چیزی که گرفتهای دستت و براش آوردهای مرغوب هست یا نیست. اگر نباشد از دستت نمیگیرد تا خودت بگذاریش روی میزی جایی. به یک نگاه تند از همه چیز سر در میآورد. از رنگ روسریات گرفته تا بلندی شلواری که پات کردهای. به محض این که روپوش و روسریات را در بیاوری، چشم میاندازد و چشم بر میدارد. میدانی که در همان یک لحظه رنگ پوست و طوق زیر چشم و گودی گونهات را همراه اندازه آرایشی که کردهای فهمیده. فهمیده که دستی به موهای زیر ابروهایت بردهای یا نه. حواسش هست لباسی که زیر روپوش پوشیدهای بدننما نباشد که اگر باشد بگوید: "دوباره زده بالا تو این سن و سال هار شده!" همیشه یکی از این جملهها در آستینش دارد که بپراند، روش را برگرداند تا در صورت لزوم، برداشت تو را از کنایهاش انکار کند: "... ای بابا چه بدبین شدی..."
حلول ماه مبارک شعبان مبارک باد
گلایهای از دل

گلایهام ز دلی هست كه بی تو مضطر نیست
دو چشم بی هنری كه بدون تو، تَر نیست
گلایهام ز زبانی كه بی حیا گشته
و گوشها كه برای گناهها كَر نیست
گلایهام ز محبین مدعی چو من است
كه با زیادی ما، غربت تو كمتر نیست!
هزار داد زدیم ادعای حب تو را
به پیش تیغ ولی یك خبر ز حنجر نیست
همیشه بانگ بلا، هر زمان چو كرب و بلا
و اقتدای جوانیمان به اكبر نیست
عجیب نیست چرا پشت پردهای آقا
ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست
اگر كه غیبتتان گشته است طولانی
گلایهام ز دلم هست كه بی تو مضطر نیست
امشب دلم آرزوی تو دارد.